گندمزار (مطالب و تصاویر جالب ،كتاب و...)
این وبلاگ کشکولی از مطالب گوناگون است که در موضوعات وبلاگ معرفی شده است 
قالب وبلاگ
ماهی کپور


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 19:55 ] [ اکبری ]

سحرخیز باش تا کامروا باشی

 

http://s6.picofile.com/file/8249247768/13076657_1255050027840196_7240365114996123344_n.jpg


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه دهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ 13:21 ] [ اکبری ]

تیز کردن اره زندگی ....

 

روزی مردی از کنار جنگلی می گذشت مرد دیگری را دید که با اره ای کند به سختی مشغول بریدن شاخه های درختان است .  

پرسید ای مرد چرا اره ات را تیز نمی  کنی.....

http://s6.picofile.com/file/8230917868/4e0de922496a3c39c0d7f5d4d76aced0417a8d59.jpg


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه، خانواده و روانشناسي و تربيتي
ادامه مطلب
[ پنجشنبه دهم دی ۱۳۹۴ ] [ 18:48 ] [ اکبری ]

توبه نصوح

 

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی مى کرد.....

 

http://azadupload.com/uploads/server-3-92/azadupload.com137709449373811.jpg


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه، مذهبي
ادامه مطلب
[ یکشنبه هشتم آذر ۱۳۹۴ ] [ 23:18 ] [ اکبری ]
رقص آنجا کن که "خود" را بشکنی 

  و حکایتی جالب





با تشکر از دوست خوبم رازقی


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه، اشعار زیبا
ادامه مطلب
[ چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:9 ] [ اکبری ]
داستانک ؛ مارمولک
شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود....


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:58 ] [ اکبری ]
 سرخ پوست پير

سرخ پوست پيري از حقايق زندگي براي كودكش چنين گفت:

در وجود هر انساني هميشه مبارزه اي جريان دارد مانند مبارزه دو گرگ؛  

كه يكي از گرگها سمبل بديها مثل: حسد، غرور، دروغ، تكبر و خود خواهي است

و ديگري سمبل مهرباني عشق، اميد و حقيقت

سخنان پدر، كودك را به فكر فرو برد، تا اينكه پرسيد: پدر كدام گرگ پيروز

ميشود؟

پدر لبخندي زد و گفت: گرگي كه تو به آن غذا مي دهي

ارسالی از دوست خوبم رازقی


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ ] [ 19:17 ] [ اکبری ]

حکایت قورباغه

قورباغه توی کلاس وَرجهِ وُرجِه می‌کرد.

آقای افتخاری گفت: قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون
قاسم گفت: آقا اجازه؟ ما از قورباغه می‌ترسیم

آقای افتخاری گفت: ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون
ساسان گفت: آقا اجازه؟ ما هم می‌ترسیم

آقای افتخاری گفت: بچه ها! کی از قورباغه نمی‌ترسد؟
من گفتم: آقا اجازه؟ ما نمی‌ترسیم

آقای افتخاری گفت: کیف و کتابت را بردار و گمشو از کلاس برو بیرون،

گمان می‌کنم که محمود ِ.... مَرا لو داده باشد؛ و گرنه آقای افتخاری از کجا می‌دانست که من قورباغه را به کلاس آوردم...؟!

استاد منوچهر احترامی
(خالقِ اثر جاودان، حسنی نگو، یه دستهِ گل)


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 1:33 ] [ اکبری ]
رُز آبی

حکایتی جالب و پند آموز



موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 2:19 ] [ اکبری ]

اشتباه فرشتگان .

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .


پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟


از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...


حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 21:0 ] [ اکبری ]
ازدواج دختر زیبای حضرت آدم با برادرش !


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه، مذهبي
ادامه مطلب
[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 1:12 ] [ اکبری ]
چند داستان  جالب

واسه بازی پرسپولیس و فولاد رفته بودم استادیوم ، اخرای بازی بود که یکی از دوربینهای صدا سیما زوم کرده بود روی من بیچاره و داشت زنده ، تصویرم رو پخش میکرد!!...


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 22:4 ] [ اکبری ]

عیدی از برادر

 


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:25 ] [ اکبری ]

چند داستان  و  درس زندگی

http://uploadtak.com/images/f557_colorful_flowers_01.jpg


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:44 ] [ اکبری ]

مارها
قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
 

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده

مي شوند يا دشمنانشان



با تشکر از دوست خوبم زمانی

موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ ] [ 22:10 ] [ اکبری ]

http://uploadtak.com/images/z15_ghorboonghasabgajamo.jpg


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:37 ] [ اکبری ]

بزرگترین توالت شنی در شمال

این مثل را بیشتر برای تشویق به صرفه جویی بكار می برند و می خواهند بگویند هر چیز اندك و بی اهمیت هم یك روز به درد می خورد .
آورده اند كه ...


موضوعات مرتبط: تصاوير جالب، داستان كوتاه
[ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:28 ] [ اکبری ]

دعوت از بهشت

در بين شاگردان شيوانا زوج جواني بودند كه چهره اي فوق العاده شفاف و ملكوتي داشتند. اين دو زوج به شدت شيفته سخنان شيوانا بودند و با وجودي كه كلبه شان در دورترين نقطه دهكده بود.


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 3:36 ] [ اکبری ]

ماجرای پسرکی که چمن ها را کوتاه می کرد

پسر كوچكی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می‌داد.

پسرك پرسید: خانم، می‌توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: كسی هست كه این كار را برایم انجام می‌دهد !

پسرك گفت: خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او می‌دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار این فرد كاملا راضی است.

پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌كنم. در این صورت شما در یكشنبه زیباترین چمن را در كل شهر خواهید داشت.
مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت‌های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینكه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را می‌سنجیدم. من همان كسی هستم كه برای این خانم كار می‌كند!


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 4:26 ] [ اکبری ]

http://img4up.com/up2/65877061017401285834.jpg


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 1:13 ] [ اکبری ]

http://img4up.com/up2/75723346680095837256.jpg


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 0:41 ] [ اکبری ]

خدا از روح خودش در بدن انسان دمید

طنز تصویری / قصه عشق یک مرد جوان


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ] [ 14:24 ] [ اکبری ]
ختنه کردن دختران در کشورهای آفریقایی ؛ کابوس زنان آفریقا

دستگاه تولید مثل در دختران ، کارکرد آن و مشکلاتی که می تواند برای آن پیش بیاید( مرجع کامل اطلاعات )

http://www.pezeshk.us/wp-content/uploads/2008/09/554556465455555.jpg


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه، بهداشت و تغذیه
ادامه مطلب
[ شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ] [ 1:57 ] [ اکبری ]
[ سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ ] [ 8:41 ] [ اکبری ]
  http://img4up.com/up2/44452508908861137383.jpg

 

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد .
او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم .


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ ] [ 23:10 ] [ اکبری ]

http://img4up.com/up2/31555095975185884997.jpg

ما موهاي سرمان را تراشيديم چون.....


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ] [ 14:57 ] [ اکبری ]

هرگز زود قضاوت نکنید


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ ] [ 2:16 ] [ اکبری ]

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید

http://img4up.com/up2/84719154488617528202.jpg


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 18:30 ] [ اکبری ]
چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی ، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم.
آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید . با موهای جوگندمی ، ظاهری آراسته ، صورتی تراشیده و به قول دوستان “ فاقد نشانه های مذهبی!” القصه… ،
هنگام توزین شیرینی ها ، اتفاقی افتاد عجیب غریب !

موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 11:29 ] [ اکبری ]
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت: که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 13:0 ] [ اکبری ]

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري.عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند.

همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و ....


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 12:18 ] [ اکبری ]


داستان های کوتاه و خواندنی



از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم !


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 17:43 ] [ اکبری ]

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :
« من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 0:33 ] [ اکبری ]

سخن روز : 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی 

 تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی!



موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 12:10 ] [ اکبری ]
یادمان باشد ...
زندگی چون گل سرخ است
پر از عطر... پر از خار... پر از برگِ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار، همه همسایه ی دیوار به دیوارِ همند...!
 



موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 2:49 ] [ اکبری ]
مرد فقیر:
در یکی از شب های سرد زمستان، یک نفر با مرد فقیری برخورد کرد، مرد فقیر به سوی او دست دراز کردو صدقه خواست.
ولی آن شخص بعد از کمی جستجو در جیب هایش پولی نیافت.
فقیر همچنان خیره به او بود و انتظار می کشید و خوشحال از اینکه قرار است به او کمک شود.
آن شخص ناراحت و پریشان شد از اینکه پولی نیافته تا به او کمک کند،
...
در همین حال دستان سرما زده مرد فقیر را گرفت و رو به او گفت: " برادر عزیزم پولی ندارم که به تو کمک کنم، مرا ببخش "
فقیر در حالی که به او خیره شده بود، بغض کرد و گفت:
" تو بزرگترین هدیه را به من داده ای، تو مرا برادر خطاب کردی و این از همه چیز برای من با ارزشتر است "
 

موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 14:3 ] [ اکبری ]
داستان ناخدا و پیرمرد.....


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 14:14 ] [ اکبری ]

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

برحسب  اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه مرغ نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند! عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو یک مرغی و یک مرغ هرگز نمی تواند بپرد
.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند
که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک مرغ به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی مرغ زیست! و، ...مرغ  مرد.!...
تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن...


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 0:37 ] [ اکبری ]
چشم‌هايتان را باز مي‌كنيد. متوجه مي‌شويد در بيمارستان هستيد. پاها و دست‌هايتان را بررسي مي‌كنيد. خوشحال مي‌شويد كه بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستيد..


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 1:15 ] [ اکبری ]
معنـای عـشـق واقـعی


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند :  ....


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 9:53 ] [ اکبری ]


وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا. مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد... بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم...!!!!   بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم.

موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ ] [ 14:39 ] [ اکبری ]

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوتآب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!
بهلول گفت : می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!!
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!!
هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!!
هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟
بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 2:14 ] [ اکبری ]
داستان

چهار شمع به آرامی می سوختند.

محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد.


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه نهم دی ۱۳۹۰ ] [ 0:33 ] [ اکبری ]
[ پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ ] [ 21:13 ] [ اکبری ]
مشتری متمولی وارد سلمانی یک شهر کوچک شد . آرایشگر ساده با

دیدن یک آدم شیک پوش و مرتب در مغازه اش ذوق زده شد و به

گرمی از او استقبال کرد .


سپس خمیر ریش را توی دستش خالی کرد . تف گنده ای به داخل آن

انداخت  و با فرچه شروع به مالیدن ان به صورت مشتری نمود !


مشتری با عصبانیت پرسید : داخل خمیر ریش تف انداختی ؟


سلمانی جواب داد : چون شما مشتری مخصوص ما هستید این کار را


کرده ام. برای مشتریان معمولی مستقیماً توی صورتشان می اندازم ....

========

بزرگترین مشکلات بشر از عدم آموزش او نشات میگیرد ... گاهی

کارهایی را انجام میدهیم که زشت و اشتباه هستند ...


 ولی تاکنون کسی آموزش در این خصوص به ما نداده است ...



موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:33 ] [ اکبری ]

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می

کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند

هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.....




موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ ] [ 14:6 ] [ اکبری ]
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب

نمای سنگی .


پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟


- نه .

- مطمئنی ؟


- نه .

- چرا گریه می کنی ؟


- دوستام منو دوست ندارن .

- چرا ؟


- جون قشنگ نیستم .


- قبلا اینو به تو گفتن ؟


- نه .


- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .


- راست می گی ؟


- از ته قلبم آره


دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.


چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای

سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ ] [ 0:9 ] [ اکبری ]


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.

یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان

این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.

موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 1:9 ] [ اکبری ]

 

غنچه از خواب پرید ، و گلی تازه به دنیا آمد

 

خار خندید و به گل گفت : سلام و جوابی نشنید

 

خار رنجید ولی هیچ نگفت

 

ساعتی چند گذشت ، گل چه زیبا شده بود

 

دست بی رحمی آمد نزدیک

 

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

 

لیک آن خار در آن دست خزید

 

و گل از مرگ رهید

 

صبح فردا که رسید

 

خار با شبنمی از خواب پرید

 

گل صمیمانه به او گفت : سلام...


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ ] [ 0:30 ] [ اکبری ]

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید

 راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان

 گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه»

 و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم

 گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان

عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه

دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد: یک

 روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای

 تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب

شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده

 بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین

حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد

 زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله

 ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش

 زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان

شروع کردند به محکوم کردن آن مرد
.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد

 در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما

 از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد:

 
نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی
.
از

 پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره

 های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه

 زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی

 انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا

 کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و

 بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:37 ] [ اکبری ]

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود



که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا



ماهى بود!

موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 0:53 ] [ اکبری ]
چهار نفر بودند بنام های همه کس - یک کس - هر کس و هیچ کس
یک کار مهم وجود داشت که میبایست انجام می شد و از همه کس خواسته شد آن را انجام دهد .
همه کس میدونست که یک کسی آن را انجام خواهد داد .
هر کسی میتوانست آن را انجام دهد اما هیچ کس آن را انجام نداد .
یک کسی از این موضوع عصبانی شد به خاطر اینکه این وظیفه همه کس بود .
همه کس فکر می کرد هر کسی نمی تواند آن را انجام دهد اما هیچ کس نفهمید که هر کسی آن را انجام نخواهد داد .
سرانجام این شد که همه کس یک کسی را برای کاری که هر کسی نمی توانست انجام دهد و هیچ کس انجام نداد سرزنش کرد .


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:54 ] [ اکبری ]


در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج

تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست

آورد.

روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً

احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب

خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و

دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.

. . .


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 1:4 ] [ اکبری ]
علف هرزه چیست ؟

 گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است.

(( امرسون ))

موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 0:49 ] [ اکبری ]
همیشه داستان هایی هستند که ذهن و روح آدمی را تکان میدهد و یک تلنگری به آن وارد می کند . از این داستان ها استفاده کنید
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 16:9 ] [ اکبری ]
اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟

او یک مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار
تعریف
می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد . میگفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ... ـ
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم پرسیدم بابت چی ؟

گفت
می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام
وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 15:33 ] [ اکبری ]
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت.شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.

فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید!


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 0:28 ] [ اکبری ]

زیباترین قلب
 

 

                   روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بودو ادعا می

 

                کردکه زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت

 

                زیادی جمع شده بودند.قلب او کاملا سالم بود وهیچ

 

              خدشه ای برآن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که

 

              قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.

 

 
  http://www.sfkids.org/uploadedImages/iStock_000004985521XSmallred_heart.jpg
مرد جوان با کمال افتخاربا صدایی بلندبه تعریف از
 
قلب خود پرداخت.


 


ناگهان پیرمردی جلو آمدو گفت:قلب تو به زیبایی
 
 
 قلب من نیست!

 
مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیرمرد نگاه کردند.
 
 
قلب او باقدرت تمام می تپیداما پر زخم بود.


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 4:17 ] [ اکبری ]

در روزگاری دور حدود قرن پانزدهم میلادی، در روستایی نزدیک نورنبرگ آلمان یک خانواده پر جمعیت ۱۰

 نفره زندگی می کردند. شغل پدر خانواده کفاف زندگی آنها را نمی داد برای همین او شبانه روزی کار

 می کرد تا همسر و فرزندانش احساس کمبود نکنند. در بین فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به

 نامهای آلبرت و آبریش. آنها علایق یکسانی هم داشتند و دوست داشتند در آینده نقاش یا مجسمه

 ساز شوند.


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 4:14 ] [ اکبری ]
[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 2:14 ] [ اکبری ]
ديروز شيطان را ديدم.

در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت.
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ...
هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را
مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 14:33 ] [ اکبری ]
دانشجویی به استادش گفت:
 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

  استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟

 دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

 استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 2:44 ] [ اکبری ]
به گزارش مشرق، در یک پارک محلی در بنگال، هنگامی که دو نفر نابینا، نتوانستند شیر آب را پیدا کنند، یک میمون مادر، شیر آب را برای آنها باز کرد و تا هنگامی که آنها آب نوشیده و صورت خود را شستند، میمون همانجا ایستاد و سپس شیر آب را بست و از آنجا دور شد.

 

جملات زیبا گیله مرد


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 2:43 ] [ اکبری ]

NEED WASHING?

شما هم به شستشو نياز داري؟

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 15:27 ] [ اکبری ]

داستان کوتاه دفترچه مشق دخترک فقیر


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:22 ] [ اکبری ]


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 2:1 ] [ اکبری ]


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 0:47 ] [ اکبری ]
"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزی پيش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري می گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را می شناخت. دختری با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزی فلوريدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطيف از ذهنی هشيار و درون بين و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد : "دوشيزه هاليس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود.


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:27 ] [ اکبری ]
زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند.

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید.

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟

زن گفت: نه.

آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم.


موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:11 ] [ اکبری ]
يك طلبه اي تازه، ليسانس آخوندي گرفته بود و براي اولين بار بايستي توي مسجدي روضه مي خواند ...
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ شنبه یکم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 1:38 ] [ اکبری ]
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود ...
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰ ] [ 2:13 ] [ اکبری ]
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت...
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 2:44 ] [ اکبری ]
روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت...
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 2:42 ] [ اکبری ]
وقتی سارا دخترك هشت ساله‌ای بود، شنید كه...
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 2:41 ] [ اکبری ]

موشی درخانه تله موش دید، به مرغ وگوسفندو گاو خبردادهمه گفتند: تله موش مشکل توست بما ربطی ندارد.

ماری درتله افتاد و زن خانه راگزید، ازمرغ برایش سوپ درست کردند، گوسفندرابر ای عیادت کنندگان سربریدند؛ گاو را بر ای مراسم ترحیم کشتند و تمام این مدت موش درسوراخ دیوار مینگریست ومیگریست ...


 

موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
[ دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۰ ] [ 0:30 ] [ اکبری ]
یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم...
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ] [ 12:47 ] [ اکبری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام و درود بر دوستان عزيز

در اين وبلاگ سعي شده است مطالب و تصاوير جالب و... درج شود
حتما مطالب جالب ديگر را در آرشيو ماهانه يا عناوين وبلاگ مشاهده فرماييد
اميدوارم مورد پسند واقع شود

من را از نظرات و راهنمايي هايتان بي بهره نكنيد

خوشحال ميشوم كه از مطالب خوب شما هم در وبلاگ استفاده كنم
ایمیلم:
z.bahar@yahoo.com
با سپاس

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

..:: بسم الله الرحمن الرحيم ::..

"وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّاسَمِعُوا الذِّكْرَ

وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ

إِلَّاذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ"

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ

في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً

وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ

أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحيمْ♥


اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ

لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ

لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ

مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ

یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ

وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء

وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ

وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ*

لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ

قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ

فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ

فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ

لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ *

اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ

یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ

وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ

یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ

أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ*

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿


*******************

خداوندا دوستانی دارم که روزگار ، فرصت دیدارشان را کمتر نصیبم میگرداند ، اما تو خود میدانی که یادشان در دلم جاوید است ، دوستانی که رسمشان معرفت ، کردارشان جلای روی و یادشان صفای دل است ، پس آنگاه که دست نیاز سوی تو بر می آورند ، پر کن دستشان را از آنچه که در مرام خدایی توست


*********************


يک نفر از حرص دنيا در تب است
يک نفر فکر غذاي امشب است
يک نفر از گشنگي نان مي مکد
يک نفر خون يتيمان مي مکد
يک نفر همواره راهش کج کند
يک نفر همواره راه حج کند
عده اي از رفتن خود شاکي اند
عده اي در مردي خود باقي اند
عده اي فکر گناه بعدي اند
عده اي در انتظار مهدي اند


امکانات وب