|
گندمزار (مطالب و تصاویر جالب ،كتاب و...) این وبلاگ کشکولی از مطالب گوناگون است که در موضوعات وبلاگ معرفی شده است
| ||
|
[ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۷ ] [ 19:55 ] [ اکبری ]
[ جمعه دهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ 13:21 ] [ اکبری ]
تیز کردن اره زندگی ....
روزی مردی از کنار جنگلی می گذشت مرد دیگری را دید که با اره ای کند به سختی مشغول بریدن شاخه های درختان است . پرسید ای مرد چرا اره ات را تیز نمی کنی.....
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه، خانواده و روانشناسي و تربيتي ادامه مطلب [ پنجشنبه دهم دی ۱۳۹۴ ] [ 18:48 ] [ اکبری ]
توبه نصوح
نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی مى کرد.....
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه، مذهبي ادامه مطلب [ یکشنبه هشتم آذر ۱۳۹۴ ] [ 23:18 ] [ اکبری ]
رقص آنجا کن که "خود" را بشکنی و حکایتی جالب ![]() با تشکر از دوست خوبم رازقی
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه، اشعار زیبا ادامه مطلب [ چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ] [ 22:9 ] [ اکبری ]
داستانک ؛ مارمولک
شخصی مشغول
تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند.
این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود....
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 21:58 ] [ اکبری ]
سرخ پوست پير سرخ پوست پيري از حقايق زندگي براي كودكش چنين گفت: در وجود هر انساني هميشه مبارزه اي جريان دارد مانند مبارزه دو گرگ؛ كه يكي از گرگها سمبل بديها مثل: حسد، غرور، دروغ، تكبر و خود خواهي است و ديگري سمبل مهرباني عشق، اميد و حقيقت سخنان پدر، كودك را به فكر فرو برد، تا اينكه پرسيد: پدر كدام گرگ پيروز ميشود؟ پدر لبخندي زد و گفت: گرگي كه تو به آن غذا مي دهي ارسالی از دوست خوبم رازقی
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ ] [ 19:17 ] [ اکبری ]
حکایت قورباغه
قورباغه توی کلاس وَرجهِ وُرجِه میکرد. آقای افتخاری گفت: قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون قاسم گفت: آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم آقای افتخاری گفت: ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون ساسان گفت: آقا اجازه؟ ما هم میترسیم آقای افتخاری گفت: بچه ها! کی از قورباغه نمیترسد؟ من گفتم: آقا اجازه؟ ما نمیترسیم آقای افتخاری گفت: کیف و کتابت را بردار و گمشو از کلاس برو بیرون، گمان میکنم که محمود ِ.... مَرا لو داده باشد؛ و گرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم...؟! استاد منوچهر احترامی (خالقِ اثر جاودان، حسنی نگو، یه دستهِ گل) موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 1:33 ] [ اکبری ]
[ پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ ] [ 2:19 ] [ اکبری ]
![]() اشتباه فرشتگان . درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ 21:0 ] [ اکبری ]
[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 1:12 ] [ اکبری ]
چند داستان جالب واسه بازی پرسپولیس و فولاد
رفته بودم استادیوم ، اخرای
بازی بود که یکی از دوربینهای
صدا سیما زوم کرده بود روی من
بیچاره و داشت زنده ، تصویرم
رو پخش میکرد!!...
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 22:4 ] [ اکبری ]
[ جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ 18:25 ] [ اکبری ]
[ یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ ] [ 23:44 ] [ اکبری ]
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان با تشکر از دوست خوبم زمانی موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ ] [ 22:10 ] [ اکبری ]
[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 13:37 ] [ اکبری ]
بزرگترین توالت شنی در شمال این مثل را بیشتر برای تشویق به صرفه جویی بكار می برند و می خواهند بگویند هر چیز اندك و بی اهمیت هم یك روز به درد می خورد . موضوعات مرتبط: تصاوير جالب، داستان كوتاه [ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:28 ] [ اکبری ]
در بين شاگردان شيوانا زوج جواني بودند كه چهره اي فوق العاده شفاف و ملكوتي داشتند. اين دو زوج به شدت شيفته سخنان شيوانا بودند و با وجودي كه كلبه شان در دورترين نقطه دهكده بود. موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 3:36 ] [ اکبری ]
ماجرای پسرکی که چمن ها را کوتاه می کرد پسر كوچكی وارد مغازه ای
شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت
تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 4:26 ] [ اکبری ]
[ جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 1:13 ] [ اکبری ]
[ پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 0:41 ] [ اکبری ]
[ شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ] [ 14:24 ] [ اکبری ]
ختنه کردن دختران در کشورهای آفریقایی ؛ کابوس زنان آفریقا
دستگاه تولید مثل در دختران ، کارکرد آن و مشکلاتی که می تواند برای آن پیش بیاید( مرجع کامل اطلاعات )![]() موضوعات مرتبط: داستان كوتاه، بهداشت و تغذیه ادامه مطلب [ شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ] [ 1:57 ] [ اکبری ]
[ سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ ] [ 8:41 ] [ اکبری ]
![]()
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد . موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ ] [ 23:10 ] [ اکبری ]
[ سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ] [ 14:57 ] [ اکبری ]
[ پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۱ ] [ 2:16 ] [ اکبری ]
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 18:30 ] [ اکبری ]
چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی ، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم.
آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید . با موهای جوگندمی ، ظاهری آراسته ، صورتی تراشیده و به قول دوستان “ فاقد نشانه های مذهبی!” القصه… ،
هنگام توزین شیرینی ها ، اتفاقی افتاد عجیب غریب !
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 11:29 ] [ اکبری ]
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت: که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود. موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 13:0 ] [ اکبری ]
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري.عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و .... موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 12:18 ] [ اکبری ]
[ جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 17:43 ] [ اکبری ]
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . . کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت: « خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! » موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ پنجشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 0:33 ] [ اکبری ]
سخن روز : با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی!
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ ] [ 12:10 ] [ اکبری ]
یادمان باشد ... زندگی چون گل سرخ است پر از عطر... پر از خار... پر از برگِ لطیف... یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار، همه همسایه ی دیوار به دیوارِ همند...! موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 2:49 ] [ اکبری ]
[ شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 14:3 ] [ اکبری ]
[ جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 14:14 ] [ اکبری ]
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. برحسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 0:37 ] [ اکبری ]
چشمهايتان
را باز ميكنيد. متوجه ميشويد در بيمارستان هستيد. پاها و دستهايتان را
بررسي ميكنيد. خوشحال ميشويد كه بدنتان را گچ نگرفتهاند و سالم هستيد..
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ دوشنبه دهم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 1:15 ] [ اکبری ]
معنـای عـشـق واقـعی
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ ] [ 9:53 ] [ اکبری ]
وقتی که نوجوان بودم،
یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم.
جلوی ما یک خانواده
پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید پول زیادی
نداشتند.
شش بچه که همگی زیر
دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال
تمیـز پوشیده بودنـد.
بچه ها همگی با ادب
بودند.
دوتا دوتا پشت پدر
و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در
مورد برنامه ها و
شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
مادر بازوی شوهرش
را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط
فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند
عدد بلیط می خواهید؟
پدر جواب داد: لطفاً
شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.
متصدی باجه، قیمت
بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی
پرسید: ببخشید، گفتید
چه قدر؟!
متصدی باجه دوباره
قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها
با ناراحتی زمزمه کردند.
معلوم بود که مرد
پول کافی نداشت.
حتماً فکر می کرد
که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در
جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی
زمین انداخت.
بعد خم شد، پول را
از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا،
این پول از جیب شما
افتاد!
مرد که متوجه موضوع
شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد،
گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی
درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک
پدرم را قبول کرد...
بعد از این که بچه
ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف
خارج شدیم و به
طرف خانه حرکت کردیم...!!!!
بهتر است ثروتمند
زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم.
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ ] [ 14:39 ] [ اکبری ]
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در
ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوتآب، غصه هایش را
می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می
کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی
خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی
گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)
با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه
بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم. همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟! بهلول گفت : می فروشم. - قیمت آن چند دینار است؟ - صد دینار. زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم. بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم. زبیده خاتون لبخندی زد و رفت. بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!! وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد. صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش! بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!! هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم. بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!! هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟ بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم! موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 2:14 ] [ اکبری ]
![]() چهار شمع به آرامی می سوختند. محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شنیده می شد. موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ جمعه نهم دی ۱۳۹۰ ] [ 0:33 ] [ اکبری ]
[ پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ ] [ 21:13 ] [ اکبری ]
مشتری
متمولی وارد سلمانی یک شهر کوچک شد . آرایشگر ساده با دیدن یک آدم شیک پوش و مرتب در مغازه اش ذوق زده شد و به گرمی از او استقبال کرد . سپس خمیر ریش را توی دستش خالی کرد . تف گنده ای به داخل آن انداخت و با فرچه شروع به مالیدن ان به صورت مشتری نمود ! مشتری با عصبانیت پرسید : داخل خمیر ریش تف انداختی ؟ سلمانی جواب داد : چون شما مشتری مخصوص ما هستید این کار را کرده ام. برای مشتریان معمولی مستقیماً توی صورتشان می اندازم .... ======== بزرگترین مشکلات بشر از عدم آموزش او نشات میگیرد ... گاهی کارهایی را انجام میدهیم که زشت و اشتباه هستند ... ولی تاکنون کسی آموزش در این خصوص به ما نداده است ...
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 14:33 ] [ اکبری ]
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند..... موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ ] [ 14:6 ] [ اکبری ]
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم . - راست می گی ؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد. چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای
سفیدش را بیرون آورد و رفت !!! موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ ] [ 0:9 ] [ اکبری ]
![]() نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ] [ 1:9 ] [ اکبری ]
غنچه از خواب پرید ، و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت : سلام و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت ، گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خزید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت : سلام... موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ ] [ 0:30 ] [ اکبری ]
![]() یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود. موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:37 ] [ اکبری ]
یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 0:53 ] [ اکبری ]
چهار نفر بودند بنام های همه کس - یک کس - هر کس و هیچ کس یک کار مهم وجود داشت که میبایست انجام می شد و از همه کس خواسته شد آن را انجام دهد . همه کس میدونست که یک کسی آن را انجام خواهد داد . هر کسی میتوانست آن را انجام دهد اما هیچ کس آن را انجام نداد . یک کسی از این موضوع عصبانی شد به خاطر اینکه این وظیفه همه کس بود . همه کس فکر می کرد هر کسی نمی تواند آن را انجام دهد اما هیچ کس نفهمید که هر کسی آن را انجام نخواهد داد . سرانجام این شد که همه کس یک کسی را برای کاری که هر کسی نمی توانست انجام دهد و هیچ کس انجام نداد سرزنش کرد . موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 23:54 ] [ اکبری ]
در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد! دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. . . .
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 1:4 ] [ اکبری ]
علف هرزه چیست ؟ (( امرسون ))گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است. موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 0:49 ] [ اکبری ]
همیشه داستان هایی هستند که ذهن و روح آدمی را تکان میدهد و یک تلنگری به
آن وارد می کند . از این داستان ها استفاده کنید
موضوعات مرتبط: داستان كوتاه ادامه مطلب [ جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 16:9 ] [ اکبری ]
اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟
او یک مبلغ اسلامی بود . در یکی
از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ جمعه چهارم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 15:33 ] [ اکبری ]
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور
همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به
طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت.شب هنگام در این اندیشه بود که چه
چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به
صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید! موضوعات مرتبط: داستان كوتاه [ پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 0:28 ] [ اکبری ]
زیباترین قلب
|
||