گندمزار (مطالب و تصاویر جالب ،كتاب و...)
این وبلاگ کشکولی از مطالب گوناگون است که در موضوعات وبلاگ معرفی شده است 
قالب وبلاگ

بدترین تصمیماتی که تاریخ را تغییر دادند

 

 

همه ی ما در زندگی دچار اشتباه میشیم، اما اشتباهات عاقب متفاوتی دارند. برخی از اشتباهات مردم آنقدر تاثیر گذار بود که جهان را تغییر داد. وینستون چرچیل میگه که تاریخ توسط افراد پیروز نوشته میشه. اما همیشه هم اینطور نیست. این افراد پیروز گاهی اوقات تصمیماتی میگیرند که عواقب بسیار بسیار بدی دارند. برای آشنایی با بدترین تصمیماتی که تاریخ را تغییر دادند با ما همراه باشید….

 

۱.حمله ناپلئون و هیتلر به روسیه در فصل زمستان :

حمله ناپلئون به روسیه

ناپلئون بناپارت و آدولف هیتلر تصمیم گرفتند به روسیه حمله کنند اما روسیه مقاومت کرد. هر دوی این حملات در زمستان روسیه به پایان رسید. زیرا هیچکدام از این ارتش ها خود را برای زمستان روسیه و شرایط آب و هوایی آن آماده نکرده بودند و در درنتیجه هر دو شکست خوردند.

 

۲. دستور مائوزدونگ برای کشتن گنجشک ها :

مائوزدونگ

در سال ۱۹۵۸ رهبر جمهوری چین مائوزدونگ تصمیم گرفت کشورش رو از شر پرندگان خلاص کنه و به همین دلیل دستور داد تا همه ی گنجشک ها رو بکشند. سه سال بعد حدود چهل و پنج میلیون نفر به دلیل نبود گنجشک ها و نبود حشرات به خصوص ملخ که محصولات رو میخوردند، از گرسنگی تلف شدند.

 

۳. فروش سهام رونالد واین در شرکت اپل :

رونالد واین

رونالد واین سومین موسس اپل و صاحب ده درصد از سهام این شرکت بود. او در آپریل ۱۹۷۶ تصمیم گرفت در ازای هشتصد دلار سهامش را بفروشد. اگه اینکار را نمیکرد، سهام او امروز ۶۳ میلیارد دلار ارزش داشت

 

۴. از بین بردن قدیمی ترین درخت جهان توسط یک دانشجوی فارغ التحصیل :

قدیمی ترین درخت جهان

دونالد راس کوری یک دانشجوی فارغ التحصیل بود که در سال ۱۹۶۴ دستگاه شمردن حلقه درختان را در یک کاج قدیمی قرار داد و ان دستگاه در آن گیر کرد. سپس یک جنگلبان به او کمک کرد تا درخت را قطع کنند و دستگاه او را خارج سازند. سپس کوری تعداد حلقه ها را شمرد و به این نتیجه رسید که آن درخت کاج پنج هزار ساله بود. یعنی قدیمی ترین درخت روی زمین.

 

۵. فروش آلاسکا به آمریکا توسط روسیه :

آلاسکا

در ۱۸ اکتبر ۱۸۶۷ ایالت متحده، آلاسکا را به ارزش ۷/۲ میلیون دلار طلا از روسیه خریداری کرد. زیرا روس ها آلاسکا را یک سرزمین بی ارزش میدانستند. از سال های ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ معادن بزرگ طلا در آنجا شروع به کار کرده و تا به امروز ادامه دارند. امروزه آلاسکا پس از نوادا بزرگترین ایالت از نظر تولید طلاست.

۶. آتش زدن جنگل توسط شکارچی گمشده :

آتش زدن جنگل

یک شکارچی تازه کار از اهالی کالیفرنیا در سندیگو گمشده بود و تصمیم گرفت شعله ای بسازد. متاسفانه این شعله بزرگترین آتش سوزی تاریخ کالیفرنیا را رقم زد. این آتش سوزی که آتش سوزی سدر نامیده میشود بیش از ۱۱۳۳ کیلومتر مربع از اراضی سندیگو را سوزاند.

 

۷. کشتن گربه ها توسط لندنی ها :

گربه

در طی طاعون بزرگ سال ۱۶۶۵ در لندن مردم تصور میکردن که گربه های این بیماری را شیوع میدهند. بنابراین اونها رو به قتل میرسوندن. اما با کاهش جمعیت گربه ها، طاعون بیش از پیش گسترش یافت. زیرا هیچ گربه ای نبود که موشها که دلیل اصلی شیوع طاعون بودند را از بین ببرد. سرانجام این طاعون در طی هجده ماه، حدود صدهزار نفر، یعنی یک چهام جمعیت لندن را از بین برد.

 

۸. پیچ اشتباهی راننده فرانز فردیناند :

فرانز فردیناند

ترور دوک اعظم فرانز فردیناند اتریش و همسرش سوفی در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ یکی از دلایل شروع جنگ جهانی اوله. اگه راننده دوک اعظم با یک پیچ اشتباهی اونها رو سوی قاتل نمیبرد این اتفاق رخ نمیداد. این قاتل هم از فرصت استفاده کرد و دوک و همسرش را به قتل رسوند

 

۹. باز گذاشتن دروازه در قسطنطنیه :

قسطنطنیه

قسطنطنیه از اواسط قرن پنج تا اوایل قرن سیزده بزرگترین و ثروتمندترین شهر اروپا بود که در مقابل حملات بربرها، اعراب، بلغاری ها و روسها مقاومت کرده بود. این شهر در سال ۱۴۵۳ توسط ترکها محاصره شد و یک نفر اشتباها دروازه را باز گذاشت و ترکها وارد شدند. ساکنان این شهر کشته و اسیر شدند و امپراطور کنستانتین به قتل رسید.

۱۰. کمپانی دکا رکورد، بیتل ها رو رد کرد :

بیتل ها

در فوریه ۱۹۶۲ گروهی موسیقی ناشناس به نام بیتل ها برای کمپانی دکا رکورد در لندن ۱۵ اجرا کردند اما سرانجم رد شدند. همانطور که میدانید این گروه بعدها به یکی از معروفترین و موفق ترین گروه های موسیقی جهان تبدیل شد.

 

۱۱. ارتش اتریش خودش را شکست داد :

ارتش اتریش خودش را شکست داد

در جنگ رمانی در سال ۱۷۸۸ ارتش اتریش به دوقسمت تقسیم شد و به اشتباه با ارتش خودش مبارزه کرد. ارتش ترکیه که اتریشی ها قرار بود با آنها بجنگند دو روز بعد رسیدند و با ده هزار سرباز کشته و زخمی مواجه شدند.

 

۱۲. رد پیشنهاد خرید نتفلیکس :

نتفلیکس

در سال ۲۰۰۰ رید هاستینگز به موسس پیشین بلاک باستر پیشنهاد کرد که در ازای پنجاه میلیون دلار کمپانی او یعنی نتفلیکس را خریداری کند. آنیوکو که تصور میکرد این کمپانی چندان اهمیتی ندارد این پیشنهاد را نپذیرفت. زیرا در آن زمان این کمپانی خدمات ارسال دی وی دی را انجام میداد. امروزه ارزش این کمپانی بیش از ۳۹ میلیارد دلار است.

 

۱۳. پاک کردن جای پای انسان در ماه توسط ناسا :

جای پای انسان در ماه

یکی از مواردی که ناسا درباره آن سکوت کرده این است که زمانی که آنها به دنبال نوار ویدئویی قدم گذاشتن انسان بر ماه میگشتند متوجه شدند که اشتباها آنها را پاک کرده و مورداستفاده قرار داده اند. سپس ناسا برای بازیابی نسخه جدید از این ویدئو مجبور شد که تصاویر ایستگاه های تلویزیونی سراسر جهان رو برداشته و آنرا بازیابی کند.

 

۱۴. سوزاندن لندن توسط یک نانوا :

آتش سوزی بزرگ لندن

یکسال پس از طاعون بزرگ در لندن که در سال ۱۶۶۵ این شهر را نابود کرد، لندن شاهد فاجعه دیگری شد که طی آن یک نانوا در اثر هواسپرتی، نانوایی اش را به آتش کشید. این آتش سرانجام کل لندن را درگیر کرد که طی آن بیش از سیزده هزار خانه و هشتادو هفت کلیسا سوخت.

نوشته بدترین تصمیماتی که تاریخ را تغییر دادند اولین بار در تاریخ ما. پدیدار شد.

داستان زندگی آدولف هیتلر + عکسهای کمیاب

Posted: 09 Feb 2021 06:52 AM PST

آدولف هیتلر در سال ۱۸۸۹ به دنیا آمد و در غرب اتریش بزرگ شد.

بچگی آدولف هیتلر

هیتلر از خانواده ای کاتولیک بود و در گروه کُر کلیسای محلی، آواز میخواند. پسر جوانی که بعدها مرگ میلیون ها نفر را رقم زد، لوس و خودخواه بار امد.

کلارا مادر مذهبی هیتلر جوان عشق و محبت بی دریغ خود را نثار او میکرد. او مادری بود که اولین فرزند خود را که از دوران نوزادی جان سالم به در برد را میپرستید.

مادر آدولف هیتلر

مادر هیتلر، عشق واقعی آدولف هیتلر بود. او وابستگی شدیدی به مادرش داشت. هیتلر در تمام دوران زندگی اش یک عکس از مادرش در اتاق خواب یا اتاق مطالعه اش نگه میداشت.

اما جنبه ی دیگر خانواده هیتلر پنهان بود. آلویس، پدر هیتلر، کارمند بازنشسته اداره گمرک، مهمترین مشغله اش خوردن مشروبات الکلی بود. هیتلر بعدها مینویسند که من مادرم را دوست داشتم و به پدرم احترام میگذاشتم.

آلویس هیتلر

اما هیتلر یکبار در جمعی خصوصی فاش کرد که پدرم خلق و خوی خشنی داشت و در کتک زدن من تردید نمیکرد و مادرم همیشه نگران من بود.

حتی یکبار بعد از اینکه آدولف به شدت از پدرش کتک خورد دیگران نگران بودند که شاید او دیگر مرده است. هیتلر در پنهان تایید کرد که از پدرش متنفر بوده. یعنی او قدرت خودش را در مخالفت از پدرش کشف کرده بود. او راه مقابله شدید را انتخاب کرد.

همانطور که معلمی بعدها به خاطر آورد:

” به نظر میامد که هیتلر با وجود درگیری های شدیدش با پدرش، از او تقلید میکرد. هیتلر لجبار، خودخواه، خودرای و بداخلاق بود و مطمئنا سخت کوش نبود. “

مدرسه آدولف هیتلر

آدولف جوان که در مدرسه موفق نبود به گفته ی یکی از همکلاسی هایش به دنیای خیالپردازی پناه میبرد.

” بازی های جنگی! او همیشه بازی های جنگی میکرد. برای بیشتر پسرها این بازی ها خسته کننده شده بود اما آدولف همیشه کسی را پیدا میکرد. به خصوص پسرهای کوچکتر از خودش را تا با او بازی کنند. “

ادولف شیفته ی داستان های کارول ماین درباره ی گاوچران ها و سرخپوست ها بود. هیتلر بعدها نوشت:

” من کاملا شیفته ی این داستان ها شده بودم. داستان ها را زیر نور شمع و با ذره بین زیر نور ماه میخواندم. این مسئله باعث شد تا نمره های پایینی در مدرسه بگیرم “

 

آدولف در دوران بچگی

زندگی آدولف در سال ۱۹۰۳ دستخوش تغییر مهمی شد. پدر او یک روز صبح در م*ی*خ*ا*ن*ه محل، بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت. این واقعه برای آدولف، یک لطف الهی بود. خانواده او به شهر لینز رفتند. هیتلر در این شهر برای نخستین بار به سیاست علاقمند شد.

در امپراطوری اتریشی مجارستانی زیر سلطه امپراطور کهنسال ” فرانز جوزف ” مردم اقوام مختلف در کنار یکدیگر زندگی میکردند. اما اکثر ساکنان غرب اتریش، خواستار اتحاد با آلمان بودند.

در مدرسه معلم تاریخ هیتلر که طرفدار آلمان بود، عکس هایی از قهرمانان آلمانی را به دانش آموزان نشان میداد.

” ما با ریشه های آلمانی خود بیشتر آشنا شده ایم و به آنها عشق میورزیم. ما کتاب هایی درباره عرفان، اسطوره و تاریخ آلمان را مطالعه میکنیم”

اما این علاقه ی شدید اتریشی ها به ملی گرایی آلمانی جنبه منفی هم داشت و آن یهودی ستیزی خسمانه ی انها بود. گفته میشود که هیتلر در دوران جوانی در اتریش یهودی ستیز شد. اما نتیجه بررسی های جدید این موضوع را تایید نمیکند.

هیتلر در سال ۱۹۰۵ دلباخته “اشتفانی” دختر جوانی در لینز شد. یکی از دوستان آدولف شاهد بود که او با اینکه نمیتوانست به اشتفانی نزدیک شود، دچار خیالپردازی شد. این قضیه چهار سال ادامه داشت.

” دختر و مادر تقریبا هر روز در ساعت در محل ظاهر میشدند. خیلی از مردان، به خصوص افسران جوان، با انها حرف میزدند. ما بهانه ای برای حرف زدن با اشتفانی نداشتیم و فقط از دور او را نگاه میکردیم. از آن روز به بعد آدولف تغییر کرد. هیتلر گفت که بیشتر از نمیتواند این شرایط را تحمل کند و خودش را از بالای پل به داخل رودخانه میندازد. اما اشتفانی هم باید با او بمیرد. آدولف روی این مسئله تاکید داشت “

 

پروفسور یان کرشاو هم در اینباره میگوید:

” هیتلر در دنیای خیال با اشتفانی زندگی میکند. حتی در رویا با اشتفانی ازدواج کرد و خانه دار شد. در همه مدتی که او رویا پردازی میکرد، حتی یکبار هم به صورت مستقیم با اشتفانی رو به رو نشد. برای آدولف، اشتفانی یک خیال و پندار بود. اما هیچ ارتباط واقعی، بین آن دو وجود ندارد”

 

اشتفانی سالها بعد به یاد میاورد:

” یکبار نامه ای از کسی دریافت کردم که در آن نوشته بود قرار است به آکادمی هنر برود و از من خواسته بود تا منتظر او بمانم. در نامه نوشته بود که برمیگردد و من ازدواج میکند. نمیدانستم که نامه را چه کسی نوشته و یا مربوط به چه کسی است. “

 

اشتفانی تاکنون با نام خانوادگی با نام راباتِت شناخته میشد اما کشف اخیر درباره نام خانوادگی پیش از ازدواجش اشتفانی در ضدیهود بودن هیتلر در آن زمان، تردید ایجاد میکند.

 

آنتون یواخیمشتالر (مورخ) :

” هیتلر به خوبی میدانست که نام خانودگی این دختر ” اسحاق ” یک نام یهودی است. حتی مدرکی که من از بایگانی لینز آوردم هم این موضوع را تایید میکند. من همه ی این اسناد را بررسی کردم و اینکه گفته میشود که هیتلر هنگام سکونت در لینز یک ضدیهودی بوده، درست نیست. با در نظر گرفتن نام خانوادگی اسحاق، نمیتوان گفت که هیتلر نمیدانست که این دختر یهودی است. اشتفانی یک نام خانودگی یهودی داشت و هیتلر باید یهودی بودن او را حدس زده باشد. “

 

هیتلر در شانزده سالگی به وین رفت. هدفش آنطوری که به دوستش گفته بود قرار بود در رشته ی نقاشی مشهور شود و بعد با اشتفانی در لینز ازدواج کند.

هیتلر در نقاشی از خود استعداد نشان داد. او به خصوص در کشیدن نقاشی ساختمان ها مهارت داشت.

هیتلر در اکتبر سال ۱۹۰۷ در آزمون ورودی دانشکده هنرهای زیبای اتریش شرکت کرد. بعدها گفت :

” کاملا از خودم راضی بودم و همین باعث شد که به نتجیه آزمون بسیار امیدوار باشم. با همراه داشتن تعدادی نقاشی مطمئن بودم که این آزمون آسان را با موفقیت پشت سر میگذارم.

 

همان نقاشی ها ضعف عمده هیتلر به عنوان یک هنرمند را نشان داد. در نقاشی های او از انسان اثری نبود. نمونه ای از نقاشی هیتلر را میتوانید در پایین مشاهده کنید.

نقاشی هیتلر

همین موضوع باعث انتقادهای استادان شد و در آن امتحان رد شد. این برای هیتلر یک شکست بزرگ بود.

در همان سال یک ضربه ی دیگری به هیتلر وارد شد و آن مرگ مادرش بود.

هربرت دورینگ (مدیر اقامتگاه کوهستانی هیتلر) :

” او واقعا مادرش را ستایش میکرد. مرگ مادرش یک شوک واقعی برای او بود. بعد از مرگ مادرش او دیگر به خانه بازنگشت. ناگهان عشق مادری رفته بود و بقیه  عمرش از ارتباط با سایر بستگان، پرهیز کرد.”

 

هیتلر تصمیم گرفت تا در وین بماند. در آنجا او با آگوست کوبیزک، دانشجوی جوان رشته ی موسیقی از لینز هم اتاق بود.

آگوست کوبیزک

هیتلر با ارث اندکی که برای او باقیمانده بود، روزها در خیابان های وین میگشت. وانمود میکرد که درس میخواند و هیچ کسی نگفته بود که در امتحان دانشکده هنر رد شده است. زندگی هیتلر سرگرمی های شبانه بود و او در این دل مشغولی ها غرق شده بود.

آگوست کوبیزک بعدها به یاد میاورد:

” گوش کردم به واگنر برای هیتلر، فقط یک گوش کردن معمولی به اپرا نبود. این فرصتی برای او بود تا در دنیای خارق العاده ای که موسیقی واگنر در او ایجاد میکرد غرق شود. اپراهای واگنر، حس خیالپردازی را در ذهن هیتلر بیدار میکرد. قهرمانان آلمانی، شوالیه های مرموز که مردم را از رنج و غصه نجات میدهند. اپراهای واگنر به اسطوره های آلمانی که هیتلر جذاب بود جانی دوباره میداد.”

شبی بعد از تماشای یک نمایش جنجالی در سالن تئاتر، هیتلر از کوبیزک خواست تا برای اولین بار به محله ی چرغ قرمز وین بروند.

کوبیزک در اینباره میگوید:

” این محله یک محله ی مرموز و بدی بود و هر لحظه انتظار این را میکشیدم که دیدارمان از این محله تمام شود و به محله ی خود بازگردیم. و حتی هیتلر هم از رفتار مردمان برای اغوای دیگران، عصبانی بود”

 

هیتلر بعد از اینکه به خوابگاه خود برگشت یک سخنرانی برای کوبیزک کرد با این مضمون که هر کسی نباید به سراغ این افراد برود.

هیتلر زمانی زیادی را صرف موعظه ی درباره محله های به اصطلاح چراغ قرمز کرد. به نظر میرسید که هیتلر یک حساسی وسواس گونه به هرچیز مرتبط با بدن انسان داشت. اما ممکن است این واکنش هیتلر یک علت دیگری داشته باشد. اخیرا این ادعا مطرح شده که هیتلر و کوبیزک ه*م*ج*ن*س**ب*ا*ز بودند. این ادعا بر پایه چند جمله ای است که در دفتر خاطرات کوبیزک نوشته شده. کوبیزک ملاقات با هیتلر در ایستگاه قطار را اینگونه توصیف میکند:

” دوستم شادمان با ب**و*س*ه*ای به من خوشامد گفت و من را مستقیم به اتاقش برد و اولین شب را در آنجا گذراندم. “

 

اما توصیف کوبیزک در همین حد خلاصه میشود. دکتر بریگیته همان (مورخ) هم در اینباره میگوید:

 اما هیچ مدرکی هم وجود ندارد که نشان دهد بین هیتلر و کوبیزک رابطه ای وجود داشته باشد. آنها با هم به اپرا میرفتند. ممکن است که بین آن دو این تمایلات وجود داشته باشد اما همه از این نوع تمایلات دارند و هیچ مدرکی برای اثبات این ادعا وجود ندارد.”

 

طولی نکشید که کوبیزک به لینز برگشت و هیتلر تنها ماند. پول هیتلر تمام شده بود و جایی برای رفتن نداشت. او به دنیای جنایتکاران، خانه به دوشان و آوارگان کشیده شد.

این وضع با تصور بلند پروازانه قهرمانی که هیتلر در خود میدید در تضاد بود. این یک ناکامی بزرگ بود. اما به نظر میرسید که هیچ به خوبی توانست خود را با وضع جدید سازگار کند.

هیتلر ۱۵ سال بعد در سال ۱۹۲۴ در حالی به جرم تلاش برای کودتای ناموفق سال پیش از آن در لندزبرگ زندانی بود، برنامه و هدف سیاسی و شرح زندگی اش را در کتابی به نام نبرد من نوشت. او در روایت خود به این واقعیت که در خیابان های وین میخوابید اشاره نکرده است.

دکتر بریگیته همان :

” در واقع نباید آنچه را که در کتاب در نبرد من نوشته شده را باور کنیم. هیتلر در این کتاب داستان هایی را نوشته که بعدها به عنوان یک سیاستمدار به آنها نیاز داشت. او وانمود میکرد که زندگی حقیرانه خود را با کارکردن به عنوان کارگری ساده تامین میکرده است. داستان فقر نسبی که البته بخشی از برنامه سیاسی او بود، همه ی اینها دروغ است. هیتلر حتی نمیتوانست برف پارو کند. انرژی و توان او بعد از نیم ساعت تمام میشد. او حتی نمیتوانست برای نیم ساعت کارگری کند. اما بعدها به این داستان کارگری نیاز داشت تا در نگاه طبقه کارگر خوب جلوه کند. همه ی اینها دروغ است! ”

 

هیتلر تقریبا یک سال در خیابان های وین زندگی کرد و از راه کمک های مردم روزگار خود را گذراند. بعد شروع به پول درآوردن کرد و به یک پانسیون دیگر در محله ی بهتری نقل مکان کرد. تغییر وضع مالی او نتیجه ارتباط شغلی اش با یک دوست آواره (هانیش)بود.

هانیش، هیتلر را تشویق کرد تا دیدنی های وین را نقاشی کند و آنها را به قیمت ارزان بفروشد. آنچه که تعجب آور است، گروهی بود که هیتلر نقاشی هایش را به آنها میفروخت.

هانیش:

” هیتلر نقاشی های آبرنگ خود را بیشتر به واسطه های یهودی میفروخت. در پانسیون هم این یهودی ها بودند که به بحث های سیاسی او گوش میدادند. یکی از این فروشنده ها حتی دوست واقعی او شد.”

 

با اینحال هیتلر بعد ها در نبرد من نوشت که در این مرحله از زندگی اش تبدیل به یهودی ستیزی متعد شد.

دکتر بریگیته همان:

“نباید فراموش کرد که حدود سالهای ۱۹۰۰ وین تنها شهری در جهان بود که بیش از ۱۰ سال، دولتی ضد یهود اداره ی آن را به عهده داشت. همه ی این بحث ها درباره محرومیت یهودیان از حق رای، ضدیت با آزادی حقوق یهودیان، همه ی این موارد در سال ۱۹۰۰ در وین جریان داشت. هیتلر به خوبی از شعارهای ضدیهودی سیاستمداران آگاهی داشت. او روزنامه ها را میخواند ولی در اینجا یک تضاد وجود دارد. او زندگی خصوصی یهودیان را ترجیح میداد. هیتلر انها را تحسین میکرد.”

 

داستانی که هیتلر در کتاب خود یعنی نبرد من میگوید یک داستان خیالی است اما با این وجود اگر او در این دوره زمانی و در این منطقه ی مکانی یک ضدیهود نبود واقعا کار بزرگی انجام داده است. اما ضدیهود بودن دیوانه واری که ما از او میشناسیم، بعدا به وجود میاید.

هیتلر پس از سالها آوارگی و ناکامی به عنوان نقاش، تصمیم گرفت که شهر وین را ترک کند. او حتی تا دهها سال بعد، از این شهر متنفر بود.

هربرت دورینگ (مدیر اقامتگاه کوهستانی هیتلر):

” او همیشه از وین بد میگفت. آنها مردم عجیبی هستند. همه ی نژاد ها با هم زندگی میکنند. او همیشه میگفت که مردم وین او را دوست نداشتند. هنگامی که شهردار وین گفت پیشوایانِ من مردم وین شما را دوست دارند، او پاسخ داد که من اهمیتی نمیدهم. او نسبت به مردم وین خشمگین بود.”

 

هیتلر بعدها مرتبا درباره زمانی که وین را ترک کرد دروغ گفت. او ادعا کرد که در سال ۱۹۱۲ از این شهر رفته است. اما مدارک پلیس نشان میدهد که هیتلر در سال ۱۹۱۳ وین را ترک کرده است.

پروفسور یان کرشاو:

” او درباره تاریخ رفتنش به مونیخ در سال ۱۹۱۲ به جای ۱۹۱۳ دروغ گفت تا فرارش را از خدمت سربازی در ارتش اتریش مخفی کند. او فکر کرد با رفتنش به منتطقه مرزی باواریا باعث فرار او از چنگ مقام های اتریشی خواهد شد بنابراین هیتلر یک مشمول غایب است. “

 

او با فروختن نقاشی هایش در کافه های محل میتوانست از نزدیک شاهد نظریات سیاسی باواریا باشد. مقام های باواریا در سال ۱۹۱۴ به درخواست دولت اتریش، هیتلر را احضار کردند.

آنتوان یواخیمشتالر:

” از او سوال شد که چرا خود را برای خدمت سربازی معرفی نکرده و از او خواسته شد در نامه ای دلایل خود را توضیح دهد.

در کنسولگری اترش باید فردی به هیتلر لطف کرده باشد. زیرا این مقام مینویسد که داستان هیتلر متقاعد کننده بود. هیتلر در این نامه خود را مردی فقیه توصیف کرد که البته این واقعیت نداشت.”

 

هیتلر به دروغ ادعا کرد که خود را در سال ۱۹۱۰ برای خدمت سربازی معرفی کرده و به زحمت توانست از زندانی شدن بگریزد.

اما حادثه ای صدها کیلومتر دورتر، زندگی اش را به طور کلی تغییر داد. تصویر پایین آخرین تصویر از فرانز فردیناند، ولیعهد اتریش در جریان بازدیدش از یک مکان در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ است.

بازدید فرانز فردیناند

چند ساعت بعد در همان روز صرب های ناسیونالیسم، ولیعهد اتریش را ترور کردند.

پروفسور یان کرشاو:

” هیتلر متوجه شد که این حادثه میتواند اروپا را به جنبش درآورد. او از چشم انداز جنگ خوشحال است. جنگی که از نظر او اروپا را تصفیه میکند و هیتلر اکنون همه ی اروپا را در جنبش میبیند.”

 

هیتلر را میتوان در میان جمعیتی که پس از اعلام جنگ، در میدان مونیخ گرد هم آمده اند دید. او سرخوش از نبرد پیش رو است.

هیتلر در میدان مونیخ

هیتلر که از حکومت و ارتش اتریش متنفر بود، از اینکه در ارتش آلمان پذیرفته شده خوشحال بود.

هیتلر در جنگ جهانی اول

در ماه اکتبر واحد هیتلر به سمت جنبه ی غربی حرکت کرد. در دومین روز سفر که قطار از سواحل رود راین عبور میکرد آنطور که هیتلر همیشه در سالهای بعد تکرار میکرد، رویای پیروزی و سربلندی را داشت. او گفت من هیچوقت احساسی را که هنگام اولین دیدارم از این رودخانه سرنوشت ساز داشتم را فراموش نمیکنم. هیتلر مطمئن بود که پیروزی کشور آلمان سریع خواهد بود.

شهر ایپ در غرب بلژیک واقع بود. این محل که نیروهای بریتانیایی در تمام جنگ از آن دفاع میکردند صحنه ی خونین نبردها در جبهه ی غربی بود.

شهر ایپ

در اینجا بود که هیتلر دریافت که پیروزی آلمان حتمی نیست.

در ۲۹ اکتبر به واحدی که هیتلر در آن خدمت میکرد دستور داده شد تا به نیروهای بریتانیایی که از جنگلی در حومه ی ایپ دفاع میکردند حمله کنند. ۷۰ درصد سربازان واحد هیتلر در این حمله کشته شدند. او نوشت:

” ما چهار بار حمله کردیم اما هربار به عقب رانده شدیم. از همه ی گروه ما فقط یک سرباز به جز من زنده ماند و نهایتا او هم افتاد. گلوله ای آستین راست لباسم را پاره کرد. اما به طور معجزه آسایی آسیب ندیدم.”

هیتلر در جنگ جهانی اول

با وجود تلفات سنگین، هتلر همچنان به آرمان آلمان متعهد باقی ماند.

دکتر بریگیته همان (مورخ):

” این نسلی است که همواره شاهد مرگ دیگران بوده. نسلی که به طور دائم و در مورد هیتلر، چهار سال با مرگ سر و کار داشت. این نسل برای زندگی فردی احترام زیادی قائل نبود. این نگرشی است که در طول جنگ در هیتلر ایجاد شد و بعد از آن نیز ادامه یافت. او جان سالم به در برد اما زندگی فردی از نگاه او چندان ارزشی نداشت. “

 

هیتلر بعدها نوشت:

” من به خاطر آرمانگرایی محض به جنگ رفتم اما پس از دیدن زخمی شدن و مرگ هزاران نفر متقاعد شدم که زندگی یک نبرد بی رحمانه ی دائمی است. “

 

چند ماه بعد نبردهای میدانی گسترده، جای خود را به درگیری های سنگر به سنگر داد. اما در روز کریسمس، جنگ برای مدت کوتاهی متوقف شد. سربازی از واحد هیتلر این صحنه را اینگونه توصیف میکند:

” ما از سنگرهای خودمان بالا آمدیم و وسط منطقه بیطرف با یکدیگر رو به رو شدیم. این اولین باری بود که دشمن را رو در رو میدیدیم. سرباز انگلیسی سازدهنی سرباز هم قطار آلمانی را میزد و بعد ما سرود شب خاموش را خواندیم. وقتی یکی از سربازها درخت کریسمسی پیدا کرد آن را با آتش روشن کردیم. این صحنه بسیار تاثیر گذار بود. برای یک لحظه همه با هم برادر بودیم. “

 

پروفسور یان کرشاو:

“واکنش هیتلر به این حادثه، خشم شدید بود. این مسئله برای او با خیانت برابر بود. برای هیتلر کاملا مشخص بود که جنگ به معنی بیرحمی تمام عیار بدون هیچ مانعی است و نمیتوان با نشان دادن علائم دوستی به دشمن، درباره آن مصالحه کرد. “

 

هیتلر بعدها نوشت که یک سرباز خط مقدم بود که در سنگر مانند هر سرباز دیگری میجنگید. او در کتاب نبر من نوشت:

” من سرباز پرشور پیاده نظام بودم و در نبرد نزدیک تن به تن شرکت داشتم.

 

این یکی دیگر از دروغ های بیشمار هیتلر بود. حقیقت این است که هیتلر قاصدی بود که دستورات را به خط مقدم میرساند. اگر چه شغل او بسیار خطرناک بود اما هیچ جا در نبرد من اشاره نکرد که بیشتر اوقات خود را در جنگ، به پیامرسانی گذرانده است.

آنتوان یواخیمشتالر:

” او بعدها شغل خودش را به عنوان پیک مخفی کرد. احتمالا به این دلیل که او جز کارمندان دفتری لشگر بود و میخواست در دید مردم بهتر به نظر بیاید. او میخواست معروف باشه و این ممکن است علت سکوتش در مورد وظیفه اش در ارتش باشد. در نهایت افرادی که سنگر خط مقدم در گل و خاک به سر میبردند همیشه با دید تحقیرآمیز به افراد پشت جبهه، از جمله هیتلر نگاه میکردند.”

 

بعدها از هیتلر همواره به عنوان یک سرباز خوب و شجاع یاد میشد. با اینحال هرگز از درجه سرجوخگی بالاتر نرفت. یکی از فرمانده هایش میگوید:

” ما توانایی های ارتقا درجه را در او نمیدیدیم. فرد باید تا حدودی توانایی مورد نیاز را برای رهبری گروه داشته باشد تا بتوان ارتقاء درجه او را توجیه کرد. “

 

هم قطاران هیتلر

هیتلر از دید هم قطارانش تا حدودی غیرعادی بود. او اوقات فراغت خود را به جای دنبال کردن زنان، صرف نقاشی میکرد. بی علاقگی هیتلر به زنان به حدس و گمان هایی درباره تمایلات او دامن زده است.

 

اوا براون

در تصویر بالا اوا براون، معشوقه هیتلر را مشاهده میکنید. او از سال ۱۹۳۱ تا ۱۹۴۵ یعنی تا زمان خودکشی مشترک آنها، با هیتلر بود. رابطه هیتلر با اوا اگرچه از نگاه عمومی پنهان بود، اما در بین حلقه داخلی دوستانش، همه از آن باخبر بودند. در برخاف اقامتگاه کوهستانی هیتلر، این دو یک اتاق مشترک داشتند اما با در نظر نگرفتن سردی هیتلر نسبت به اوا، حتی خودی ها هم در برخاف نمیدانستند که آنها با هم ارتباط دارند یا نه.

هربرت دورینگ مدیر ویلای برخاف بود که با ” آنا ” آشپز مخصوص هیتلر ازدواج کرد. هربرت دورینگ میگوید:

” همسرم هم مانند من بسیار کنجکاو بود و همیشه کارهای شستشوی ویلای هیتلر را انجام میداد. اولین چیزی که همیشه چک میکرد این بود که آیا آنها با هم ارتباطی داشتند یا نه. اما هیچ نشانی وجود نداشت. همسرم ملافه ها را بررسی میکرد و هیچ نشانه هایی وجود نداشت. هیچی! مستخدم های زن هم در صحبت های خصوصی همین را میگفتند. “

 

پروفسور لوتار ماختان میگوید:

” پیش از این هم شایعات زیادی وجود داشت. من اولین کسی بودم که سعی کردم بفهمم که حقیقتی در این شایعات وجود دارد یا نه و در اینباره به منابع جدیدی دست پیدا کردم. “

هم قطاران هیتلر در جنگ جهانی اول

محکمترین مدرک در تایید تمایلات احتمالی هیتلر، در سخنان هانس مِند، یکی از هم قطاران سابق او در جنگ جهانی اول است:

” ما متوجه شدیم که هیتلر هیچوقت به خانم ها نگاه نمیکند. از همان اول همین حدس و گمان ها را میزدیم. همه میدانستند که او طبیعی نیست. ما در سال ۱۹۱۵ در فونِز مستقر شده بودیم. هیتلر شبها در کنار اشمیدل میخوابید. یکبار ما صداهایی از علف های خشک شنیدیم. یکی چراغ قوه ی خودش را روشن کرد و گفت که این دو را ه*م*ج*ن*س*ب*ا*ز رو ببینید. ”

 

اگر هیتلر واقعا اینگونه بوده این موضوع از نظر تاریخی اهمیت زیادی دارد. زیرا این مسئله زمینه را برای اخاذی از او در مراحل بعدی زندگی فراهم میکرد. اما این ادعایی که مِند کرده است تا چه اندازه معتبر است.

آنتوان یواخیمشتالر:

” میشود مِند را در چند کلمه ی ساده توصیف کرد. این بخشی از بایگانی جنایی دادستانی عمومی در آنسباخ است. این سند حدود دوازده سابقه قضایی مِند را ذکر کرده است که شامل کلاهبرداری، سرقت و اختلاص است. مِند به زبان ساده یک تباهکاری بود که جرم عادت کرده بود. بسیاری از همکاران هیتلر درباره آن اظهار نظر کردند اما حتی یکی از انها هم به تمایلات هیتلر اشاره نکردند. اگر هیتلر اینگونه بوده حداقل یکی از این افراد باید در جایی به آن اشاره کرده باشند. ”

 

هربرت دورینگ:

” هیتلر؟ نه! او با هر کسی، با وزیرانش یا مشاوران و دیگران، فاصله مشخصی را حفظ میکرد اما هیچ نشانه ای از این ادعا دیده نشد. هیچ نشانه ای از آن وجود ندارد. بسیار غیرمنطقی است که یکی از اطرافیان هیتلر به این موضوع اشاره کند و او را به این اعمال متهم کند. “

 

دکتر بریگیته همان:

” حتی یک مدرک هم درباره این ادعاها وجود ندارد اما در عین حال مدرکی هم وجود ندارد که نشان دهد او از این ادعاها تبرئه است. باید بدانید افرادی هستند که با تمایلات خود مشکل دارند. آنها هراس دارند. نگرانی هایی که در هیتلر کاملا آشکار بود.”

 

به هر حال هیتلر توانست با یک گونه از مخلوقات ارتباط برقرار کند. در سال ۱۹۱۵ او نگهداری از سگ کوچکی را قبول کرد که از خصوص مقدم بریتانیایی ها به طرف مقابل رفته بودند. او گفت:

“اسم این سگ را فاکسل گذاشتیم. اون همیشه با من بود. خیلی زود آموزش او را شروع کردم. مهم این است که سگ همیشه نزدیک صاحب خود میخوابد. “

 

یک روز وقتی که واحد هیتلر باید محل استقرار خود را تغییر میداد، سگ گم شد. هیتلر نوشت:

“که ما دستور داده شد تا حرکت کنیم. آن شخصی که سگ مرا دزدیده نمیداند که چه بلایی سر من آورده است. “

 

پروفسور یان کرشاو:

” به نظر میرسد که حس ترحم هیتلر نسبت به سگش بیشتر از هزاران انسانی بود که در اطراف او در این جنگ وحشتناک میمردند. “

 

اما شاید بزرگترین راز زندگی هیتلر در سنگرها، نگرش او به سربازان یهودی باشد که شجاعانه در کنار او میجنگیدند. چرا و چگونه هیتلر به این یهود ستیزی بیمارگونه مبتلا شد؟

نقطه عطفی در زندگی هیتلر در سال ۱۹۱۶ و در جریان نبرد سوم به وجود امد. هیتلر در سنگرهای نزدیک خط مقدم فعالیت میکرد. او پس از اینکه وظیفه پیامرسانی خود را انجام داد در سنگری پناه گرفت اما پای او بر اثر اصابت ترکش مجروح شد. او به بیمارستانی در حومه ی برلَن اعزام شد. این سفر برای او روشنگرانه بود. او از اینکه تعداد زیادی از مردم اطرافش هرکاری میکردند که به خطر مقدم نروند بسیار متعجب شد. بعدها :

” گفت که این شهر پر از آدم های ترسو بود. سراسر وجودم پر از حس نفرت بود. رهبری باید از این مسئله اطلاع داشته باشد اما هیچ اتفاقی نیفتاد. “

 

پروفسور یان کرشاو:

” وفتی هیتلر به مونیخ و برلن رفت بیشتر متعجب شد و با شگفتی دریافت که همه از شکست صحبت میکنند و انگشتان به سمت یهودیان نشانه رفته است. مثلا گفته میشد که سربازان یهودی از انجام وظیفه در خط مقدم طفره میروند و سخنانی مانند این. این مسئله بی اساس است. اما زمانی که هیتلر به مونیخ رفت، این حرفها دهن به دهن میگشت. این احساس وجود داشت که یهودیان به آرمان هیتلر خیانت میکنند. این احساس در پاییز ۱۹۱۶ هنگامی که هیتلر دور از سنگرها بود در او شکل گرفت. “

آدولف هیتلر

اما حتی در این مرحله هم هنور هیتلر در بین هم قطارانش به عنوان ضدیهود شناخته نشده بود. در سال ۱۹۱۸ هیتلر نشان صلیب آهنین را دریافت کرد. ۳۰ سال بعد یکی از هم قطارانش نوشت:

” من هیچوقت نتوانستم علت تنفر هیتلر را از یهودیان درک کنم. علت این تنفر نمیتواند تجربه ای باشد که فرماندهان یهودی داشت. حتی شخصی که پیشنهاد اهدای صلیب آهنین به هیتلر را داد هم یک یهودی بود.”

 

وحد هیتلر در اکتبر سال ۱۹۱۸ در حالی در یکی از سنگر های حومه ی یکی از شهرهای فرانسه پناه گرفته بود، مورد حمله بی وقفه شیمیایی قرار گرفت. سربازها تجهیزات کمی برای حفاظت از خود داشتند.

هربرت دورینگ:

” حمله شیمیایی در جنگ جهانی اول آنطور که هیتلر توصیف میکند باید برای او فاجعه آمیز بوده باشد. هیتلر کاملا ناتوان شده بود. نمیتوانست نفس بکشد و حس چشایی خودش را از دست داده بود. او همه ی حس های خودش را از دست داده بود. نمیدانست که چه اتفاقی افتاده است. “

 

مجروح شدن هیتلر با نابودی ارتش کشور آلمان همزمان شد. سربازان مایوس ارتش دسته دسته به خانه بازمیگشتند. هیتلر که دچار نابینایی موقت شده بود، بعدها گفت که با شنیدن خبر شکست و انقلاب یک تصمیم تاریخی گرفت. او گفت:

” آیا همه ی اینها بیهوده بود؟ آیا همه ی این حوادث اتفاق افتاد تا جنایتکاران به سوی سرزمین پدری دست دراز کنند؟ هر چه بیشتر تلاش میکردم تا روشن تر شوم بیشتر در شرم ناشی از رسوایی و ننگ میسوختم. در آن موقع بود که تصمیم گرفتم تا وارد سیاست شوم. “

 

پروفسور یان کرشاو:

” این داستان آنگونه که هیتلر بیان میکند چیزی بیش از یک افسانه نیست. در حقیقت او در موقعیتی نبود که تصمیم بگیرد که وارد سیاست یا هر چیز دیگری شود. او نه پول داشت و نه شغل و نه توانایی و مهارتی. با ترک ارتش، تنها چیزی که در انتظارش بود ادامه سرگردانی و آوارگی بود که قبل از سال ۱۹۱۴ تجربه کرده بود. “

 

هیتلر که هنوز در ارتش آلمان بود به مونیخ بازگشت و در انجا به عنوان نگهبان مشغول خدمت شد. اما سرانجام وارد شدنش به سیاست هم غیرعادی بود.

در آوریل ۱۹۱۹ دولتی به سبک حکومت شوروی موسوم به “جمهوری شوراها” کنترل مونیخ را در دست گرفت. این رژیم که بر حمایت عوامل کمونیست در ارتش تکیه داشت، به زودی شوراهایی به سبک حکومت شوروی را در ارتش ایجاد کرد.

جمهوری شوراها

آنتوان یواخیمشتالر:

” شوراهای ارتش، ستون هایی بودند که فرماندهی عالی ارتش سرخ در پادگان ها به انها تکیه میکردند وقتی که من دستورهای گردان را در بایگانی استان باواریا بررسی کردم، اول خوب نگاه نکردم. اما بعد فهمیدم که نام هیتلر با دو T و کسب ۱۹ رای در این اسناد حضور دارد. این یعنی هیتلر عضو شوراهای نظامی به سبک شوروی بود. قبلا کسی این موضوع را نمیدانست. “

 

اما دو هفته بعد این رژیم به همراه شوراهای نظامی اش سقوط کردند. شبه نظامی های راست گرا، پس از نبردی کوتاه وارد شهر شدند. برای تصفیه ی ارتش از نیروهای کمونیست، کمیسیون تحقیق ویژه ای در ارتش تشکیل شد. تعجب آور بود که هیتلر قبلا عضو شوراهای کمونیستی بود، عضو این کمیسیون هم شد.

هیتلر در کمیسیون تحقیق ویژه

آنتوان یواخیمشتالر:

” من هیچ توضیحی برای این مسئله ندارم. هیتلر احتمالا فرصت طلبی بود که ابتدا در جناح چپ بود و از فرماندهی عالی سرخ حمایت میکرد و ناگهان با یک چرخش ۱۸۰ درجه ای گفت: آهای من چیزی میدونم من میدونم چه کسی از سرخ ها حمایت میکرد و  اینگونه او وارد کمیسیون تحقیق شد. “

 

از انجایی که برخی از رهبران کمونیست یهودی بودند، این یهودیان بودند که سپر بلای آشوب انقلابی اخیر شدند. تبلیغات شرورانه ضدیهودی هم یهودی ها را علت شکست آلمانی ها میدانست. موضوعی که هیتلر خود شاهد آن بود.

آنتوان یواخیمشتالر:

” او در نشست هایی شرکت میکرد که موج ضد یهودی در انها وجود داشت. در این نشست ها گفته میشد که برای بهتر شدن اوضاع، یهودیان باید به بازداشتگاه های حفاظتی فرستاده شوند. هیتلر میفهمد که اگر بر ضد یهودیان شعار بدهد، سوار این موج خواهد شد. سیاستمدار شدن در مونیخ آسان بود. فقط باید از یهودیان ایران میگرفتید. به نظر من یهودی ستیزی هیتلر از اینجا ناشی میشود. “

 

هیتلر که اکنون یک معلم سیاسی در ارتش بود به یک اردوگاه نظامی در حومه ی مونیخ اعزام شد. اینجا بود که اولین سخنرانی سیاسی خود را انجام داد و یهودیان را عامل مشکلات کشور معرفی کرد. این آغاز یکی از بدنام ترین زندگی های سیاسی تاریخ بود.

دکتر بریگیته همان:

” او دریافت که میتواند سخنرانی کند. این کشف بزرگ او بود. مردم دسته دسته به سخنرانی ها او میامدند. زیرا هیتلر در مورد موضوعات داغ روز بحث میکرد. مردم نمیخواستند ارتباطی با سیاستمداران قدیمی داشته باشند. انها کسی را میخواستند که از خود مردم باشد. مرد ساده ای از میام مردم که منجی آلمان ها باشد “

 

آدولف هیتلر

هیتلر در ۳۰ سال اول زندگی اش یک فرصت طلب بود. در سال ۱۹۱۹ بزرگترین فرصت زندگی اش به او داده شد و آن هم وارد شدن به دنیای سیاست بود. هیتلر سیاست را پیدا نکرد. سیاست به هیتلر روی اورد. اما یادآوری تضاد ها و مشکلات سالهای اولیه زندگی هیتلر، برای این سیاستمدار تازه کار ناخوشایند بود. برای همین او گذشته اش را کاملا بازنویسی کرده بود. هیتلر که کنترل یکی از قدرتمندترین دستگاه های تبلیغاتی دنیا را در اختیار داشت، توانست خود را نه به عنوان یک ولگرد و آواره، بلکه به عنوان مردی که سرنوشت از اول بزرگی او را رقم زده بود به تصویر بکشد. حتی نزدیک ترین دوستان سیاسی هیتلر هم از خیلی از پنهانکاری های او خبر نداشتند.

آنچه از هیتلر، مرد سرنوشت تصویر میشد، یک حماسه بود. حماسه ای بر پایه ی دروغ و خیالپردازی.

نوشته داستان زندگی آدولف هیتلر + عکسهای کمیاب اولین بار در تاریخ ما. پدیدار شد.

جورج پرت کسی که تبدیل به کفش شد!

Posted: 09 Feb 2021 06:49 AM PST

جورج پِرَت ملقب به جورج دماغ گنده، یک گاو دزد و راهزن بود که اواخر قرن نوزدهم در غرب وحشی آمریکا زندگی می کرد. همانطور که از لقب جورج برمیاید، او دماغی بسیار بزرگ داشت که به خاطر آن شهره خاص و عام بود. جورج دماغ گنده و دار و دسته او به دلیل سرقت واگن های حمل بار و درشکه ها درآمد خوبی داشتند.

در آن زمان کل معاملات تجاری با پول نقد انجام میشد و مشاهده یک درشکه مملو از پول، چیز چندان غیر عادی نبود. اما داستان جورج مانند اکثر مجرمین و تبهکاران دنیا، فقط با دستگیری و مجازات به اتمام نرسید. سرنوشت او متفاوت رقم خورد. در این پست با ما همراه باشید تا سرنوشت تبهکاری که تبدیل به یک جفت کفش شد را با هم بررسی کنیم.

 

قطار یونیون پاسیفیک

روزی از روزهای سال ۱۸۷۸ میلادی، باند دماغ گنده تصمیم گرفت به یک قطار متعلق به شرکت یونیون پاسیفیک دستبرد بزند. قطار مذکور مملو از پول مربوط به حقوق کارمندان شرکت بود. برای اجرای نقشه سرقت، راهزنان در مسیر کنار رودخانه مدیسن بو در وایومینگ، تعدادی از پیچ های ریل را باز کرده و منتظر رسیدن قطار شدند. در همین اوضاع یکی از کارکنان تیزبین شرکت راه آهن، متوجه ریل دستکاری شده شد و نسبت به تعمیر آن اقدام کرد.

او سپس اندکی پیش از رسیدن قطار سوزن بان خط را در جریان امور قرار گذاشت. به دنبال این اتفاق، جورج دماغ گنده و یاران او به دره رتل اسنیک واقع در دمانه کوه اِلک پناه بردند. این در حالی بود که دو تن از مجریان قانونف یعنی معاون کلانتر وایومینگ (رابرت ویدوفیلد) و بازرس یونیون پاسیفیک به نام تیپ وینسنت در تعقیب مجرمان بودند. پس از رسیدن مامورین به دره رتل اسنیک، آنها خاکستری آتشی را مشاهده کردند که اخیرا با عجله خاموش شده بود. معاون کلانترخم شد تا با لمس خاکستر دریابد که آتش کی خاموش شده است. در همین حین یک گلوله از پشت بوته ها شلیک شد که به صورت او خورد و درجا او را کشت. بازرس یونیون پاسیفیک پس از مشاهده این صحنه خواست به سرعت از آنجا فرار کند اما خود او نیز هدف گلوله دیگر قرار گرفت و کشته شد.

در پی این حوادث، راه آهن یونیون پاسیفیک جایزه ای ۱۰ هزار دلاری برای جورج دماغ گنده تعیین کرد. اندکی بعد این جایزه دو برابر نیز شد. دماغ گنده و یارانش تا ۲ سال بعد کماکان به اعمال خلاف خود ادامه دادند. اما روزی از روزها، جورج در یکی از مهمانخانه های واقع در مونتانا دچار بی حواسی شد و در بی حواسی خود شروع به لاف زنی چگونگی انجام کشتارهای کوهستان الک نمود. او بلافاصله دستگیر شد و به رولینز فرستاده شد. در آنجا دادگاه او را مجرم شناخت و به اعدام توسط طناب دار محکوم کرد.

جورج پرت در سال 1878

۱۰ روز پیش از موعد اعدام، یعنی ۲۲ مارس سال ۱۸۸۱ جورج دماغ گنده اقدام به فرار کرد. او ابتدا به کمک یک چاقوی جیبی، زنجیرهای پای خود را آزاد نمود و سپس با یک ضربه شدید جمجمه زندانبان خود را مضروب ساخت. علی رغم جراحت، زندانبان توانست همسر خودش یعنی رُزا را از این اتفاق آگاه کند. رزا اسلحه شوهرش را برداشت و با تهدید جورج پرت او را مجدد روانه سلول خود کرد.

پس از انتشار خبر اقدام به فرار دماغ گنده در شهر، یکی از اهالی خشمگین به زندان یورش برد و جورج را از زندان بیرون کشید و او را از یک تیر تلگراف به دار آویخت.

از آنجایی که جورج هیچ خویشاوندی نداشت تا جسدش را تحویل بگرد، دو دکتر به نام های توماس ماگی و جان یوژن آزبورن جسد پرت را در اختیار گرفتند تا بر روی مغر او جهت انجام واکاوی های جرم شناسانه تحقیق کنند. دکترها بخش راس جمجمه را اره نمودند و مغز را مورد بررسی قرار دادند. ولی هیچ تغییر محسوس ظاهری بین آن و یک مغز عادی مشاهده نکردند. از اینجا به بعد آزمایش های جان آزبورن هویتی غیرعادی به خود گرفت.

او نخست از چهره جورج به کمک گچ شکسته بندی یک قالبی تهیه کرد. بعد پوست قسمت های ران و سینه او را کَند و به یک دباغ خانه در دنور فرستاد. همراه پوست دستورالعملی قرار داشت که حاکی از چگونگی ساخت یک جفت کفش و یک کیف پزشکی بود. کفش و کیف ساخته شدند و دکتر آزبورن آنها را تحویل گرفت ولی نتیجه کار چنان مورد پسند دکتر قرار نگرفت. با تمام این تفاسیر او از پوشیدن این کفشها منصرف نشد.

کفش جورج پرت

سایر اعضای مثله شده جورج، در یک بشکه مشروبات الکلی که داخل آن با آب نمک انباشته شده بود قرار گرفت. تا یکسال آزبورن به تشریح و انجام عملیات عجیب خود بر روی اعضای بدن ادامه داد. سرانجام او بشکه مذکور را در پشت حیاط دکتر توماس ماگی دفن کرد. علی رغم برخورداری از سابقه ای مخدوش و غیرقابل باور، دکتر آزبورن وارد عرصه سیاست شد و به عنوان نخستین مرد دموکرات وایومینگ برگزیده شد. مدتی بعد او حتی به سمت معاون وزیر امور خارجه در زمان ریاست جمهوری ویلسون منصوب شد.

کفش های آزبورن

گفته می شود در مراسم شروع به کار دولت در سال ۱۸۹۳ آزبورن کفش های مشهور خودش را به پا کرده بود. بخش جدا شده از جمجمه جورج، تا مدتها در دستیار ۱۵ ساله دکتر آزبورن به نام لیلیان هیث بود. او بعدها به نخستین پزشک زن وایومینگ مبدل شد.

آنچه در تاریخ ثبت است، بخش راس جمجه، سالیان متوالی به عنوان جا سیگاری به کار گرفته می شد و سپس به عنوان زیردری در دفتر خانم هیث مورد استفاده گرفت.

جورج دماغ گنده تا مدتهای مدید به دست فراموشی سپرده شد تا اینکه درسال ۱۹۵۰ تعدادی کارگر ساختمانی که قصد ساخت یک ساختمان جدید را داشتند، یک بشکه مملو از استخوان را از زیر خاک استخراج کردند. داخل بشکه علاوه بر تعدادی استخوان، این اقلام هم یافت شد: یک جمجمه که بخش راس نداشت، یک بطری حاوی ترکیبات گیاهی و یک جفت کفش.

پس از کشف بشکه، مقامات محلی خودشان حدس زدند که محتویات داخل آن متعلق به چه کسی می تواند باشد اما نیاز به راستی آزمایی گمان خود داشتند. در همین اوضاع، یکی از افرادی که بخش راس را در تملک دکتر لیلیان هیث دیده بود، شخصی را به دنبال وی فرستاد. دکتر هیث کماکان زنده بود و در دهه هشتم از دوره زندگی خود به سر می برد.

بخش راس جمجمه به محل کشف مدارک فرستاده شد و همانطور که انتظار می رفت، با مابقی جمجمه تطابق پیدا کرد. چند دهه بعد، نتایج حاصل از تست DNA بر هویت جسد صحه گذاشتند. جمجمه، استخوان ها و کفش ها همه بقایای جسد جورج دماغ گنده بودند.

امروزه کفش های ساخته شده از پوست جورج دماغ گنده، در کنار بخش پایینی جمجمه و قالب گرفته شده از چهره جسد او، همگی در موزه کربن کانتی واقع در وایومینگ قابل مشاهده هستند.

از سوی دیگر بخش راس جمجمه در موزه پاسیفیک یونیون در نبراسکا قرار دارد و در این میان کیف پزشکی ساخته شده از پوست جورج، هرگز پیدا نشد. جورج دماغ گنده به عنوان یک تبهکار، سرنوشت عجیبی داشته. چرا باید یک پزشک از پوست یک انسان برای خودش کیف و کفش درست کند؟ از نظر سلامت روح و روان، خود پزشک یاد شده با جورج دماغ گنده خیلی تفاوتی نداشته.

 

به نظر شما چرا دکتر جان آزبورن از پوست جورج برای خودش کیف و کفش درست کرد؟ و چرا آن کفش های با پوست انسان را در مجامع سیاسی به پا می کرد؟ منتظر نظرات خوب شما عزیزان هستیم.

نوشته جورج پرت کسی که تبدیل به کفش شد! اولین بار در تاریخ ما. پدیدار شد.

نقاشی های مرموز در مورد بشقاب پرنده + عکس

Posted: 09 Feb 2021 06:46 AM PST

تاکنون پدیده های مرموزی در دنیا به وقوع پیوسته که هیچ جوابی تا به حال برای آن یافت نشده است. شاید برخی از آنها افسانه باشند ولی دسته ای از آنها در زندگی واقعی اتفاق افتاده اند.

بی شک به اهمیت نقاشی در دوره باستانیان، رنسانس و حتی امروزه واقف هستید. چرا که زبان مشترک تمامی انسان های گذشته، حال و آینده و حتی بیگانگان، چیزی نیست جز نقاشی و بی شک از توانایی نقاشان بزرگ، در خلق آثار هنری حیرت انگیز مطلع هستید. نقاشانی چون داوینچی، میکل آنژ، ژان فوکه از جمله نقاشانی بودند که با آثاری حیرت انگیز و البته رازآلود، حاوی پیامی برای آیندگان بودند.

یکی از کاربران شبکه اجتماعی ردیت، یک جعبه چوبی دست سازی را در یک زباله دانی پیدا کرد. این جعبه در ابتدا غیرمعقول به نظر نمیرسید و از لولا، دستگیره و یک جفت قفل تشکیل شده بود.

جعبه اسرارآمیز

اما زمانی که در این جعبه چوبی مرموز باز شد همه چیز تغییر کرد و تعداد زیادی برگه های عجیب که شامل نوشته هایی از دفتر خاطرات در مورد پرواز بشقاب پرنده در اواخر دهه ی ۶۰ تا ۸۰ میلادی، بعلاوه نقاشی هایی از موجودات کتاب مقدس و یوفوها در آن پیدا شد.

محتویات جعبه اسرارآمیز

این موضوع بسیار عجیب بود و به همین دلیل جعبه به عنوان “جعبه دیوانه” نامیده شد. این کاربر نقاشی های دیگری که ترکیبی از موجودات الهی و فرازمینی را که به تصویر میکشید کشف کرد. اما محتویات این جعبه چوبی مرموز به همینجا ختم نمیشود و نقاشی هایی از چیزهای اختراع نشده ای مانند چرخ های قطار و نقشه های دست کشیده از اواخر سال ۱۹۳۰ که با یک گودی در مرکز آن علامت گذاری شده بود نیز ملاحظه میشد.

نقشه دست کشیده از اواخر 1930

یکی از نقاشی های موجود در این صندوق، نقاشی مربوط به خطوط هوایی است.

نقاشی خطوط هوایی

هنگامی که این طرح ها، نوشته ها و نقشه ها در رسانه ها به نمایش گذاشته شد، بلافاصله سوالات زیادی مطرح شد. از جمله اینکه آیا خالق این اثرها به یک بعد دیگر اعتقاد داشت؟ یا اینها تنها یک خیال پردازی بوده است؟ همانطور که گفتیم بسیار از نقاشی های معروف از نقاشان بزرگ، دارای پیام هایی رازآلود بوده است. برای مثال در بسیاری از نقاشی های داوینچی به طور مرموزی به سمت بالا اشاره شده است.

نقاشی شام آخر

به عقیده بسیاری او به خدا اشاره دارد که در آسمانهاست و البته بسیاری دیگر، عقایدی متفاوت دارند. آنچه که مسلم است در دوره ی رنسانس، ترسیم نقاشی در وصف خداوند باعث خشنودی حاکمان میشده و نیاز به هیچ پنهان کاری نبوده است.

ترسیم وسیله ای شبیه به بشقاب پرنده در نقاشی های دوره رنسانس، زیاد وجود داشته است. یکی از این نقاشی ها مربوط میشود به نقاشی بشارت همراه با مریم مقدس.

امیدیس مقدس

اثر نقاش ایتالیایی مشهور “کارلو کریولی” در سال ۱۴۸۶. مریم مقدس در داخل اتاقی در یکی از شهرهای ایتالیا نشان داده میشود و یک پرتو نور طلایی از آسمان به صورت او میتابد. این نور از یک سری ابر دایره ای شکل و در حال چرخش، ریشه میگیرد که مشابه معلق ماندن بشقاب پرنده در آسمان است.

سایت لیست ورس سرمقاله به ده نقاشی تاریخی که بشقاب پرنده و یوفوها را نشان میدهد، پرداخته است و نقاشی بشارت همراه با مریم مقدس نیز در این فهرست وجود دارد.

برای علاقمندان به موجودات فضایی، این نقاشی چیزی را نشان میدهد که ممکن است افراد مذهبی را شوکه کند. این حلقه نور را یک بشقاب پرنده در نظر گرفته اند. این پرتو شاید اصلا به پرتو نور الهی اشاره ندارد و یک چیز کاملا متفاوت را اثبات میکند. طرفداران این ایده به این نکته اشاره کردند که برخورد پرتو نور به بانویی که در داخل خانه حضور دارد، مشابه آدم ربایی های مدرن موجودات فضایی است.

بساری از افرادی که ادعا کردند که توسط موجودات فضایی دزدیده شدند، در توضیحاتشان اعلام کردند که در هنگام رخ دادن این اتفاق در داخل خانه هایشان بودند و یک نور عجیب از خارج از ساختمان و از آسمان به آنها تابیده شده است.

دانشمند فرانسوی “ژاک واله” میگوید که پدیده مذکور در دیگر آثار هنری قرن پانزدهم و حتی در دوران باستان دیده شده است. او از دانشمندان مشهور و مورد احترام در زمینه یوفو از اواخر دهه ی ۶۰ است. نقاشی تقریبا ۱۵۰۰ سال پس از میلاد مسیح کشیده شده است. با اینحال چرا بسیاری از مردم و حتی دانشمندان از وجود اشیاء عجیب و مرموز در حکایت های قبل از قرن بیستم سخن میگویند؟

این محق کهنه کار ادعا نمیکند که نقاشی مذکور، وجود موجودات فرازمینی را تایید میکند؛ اما آنرا اثباتی بر این قضیه میداند که یوفوها از دوران باستان رویت و گزارش شده اند.

نوشته نقاشی های مرموز در مورد بشقاب پرنده + عکس اولین بار در تاریخ ما. پدیدار شد


موضوعات مرتبط: علمی و عجایب
[ پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۹ ] [ 0:21 ] [ اکبری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام و درود بر دوستان عزيز

در اين وبلاگ سعي شده است مطالب و تصاوير جالب و... درج شود
حتما مطالب جالب ديگر را در آرشيو ماهانه يا عناوين وبلاگ مشاهده فرماييد
اميدوارم مورد پسند واقع شود

من را از نظرات و راهنمايي هايتان بي بهره نكنيد

خوشحال ميشوم كه از مطالب خوب شما هم در وبلاگ استفاده كنم
ایمیلم:
z.bahar@yahoo.com
با سپاس

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

..:: بسم الله الرحمن الرحيم ::..

"وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ

بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّاسَمِعُوا الذِّكْرَ

وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ

إِلَّاذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ"

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ

في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً

وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ

أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحيمْ♥


اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ

لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ

لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ

مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ

یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ

وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء

وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ

وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ*

لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ

قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ

فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ

فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ

لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ *

اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ

یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ

وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ

یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ

أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ*

ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿


*******************

خداوندا دوستانی دارم که روزگار ، فرصت دیدارشان را کمتر نصیبم میگرداند ، اما تو خود میدانی که یادشان در دلم جاوید است ، دوستانی که رسمشان معرفت ، کردارشان جلای روی و یادشان صفای دل است ، پس آنگاه که دست نیاز سوی تو بر می آورند ، پر کن دستشان را از آنچه که در مرام خدایی توست


*********************


يک نفر از حرص دنيا در تب است
يک نفر فکر غذاي امشب است
يک نفر از گشنگي نان مي مکد
يک نفر خون يتيمان مي مکد
يک نفر همواره راهش کج کند
يک نفر همواره راه حج کند
عده اي از رفتن خود شاکي اند
عده اي در مردي خود باقي اند
عده اي فکر گناه بعدي اند
عده اي در انتظار مهدي اند


امکانات وب