|
گندمزار (مطالب و تصاویر جالب ،كتاب و...) این وبلاگ کشکولی از مطالب گوناگون است که در موضوعات وبلاگ معرفی شده است
| ||
|
و مردی می شناسم من
و مردی می شناسم ندارد طاقت ماندن.....
پاسخ به شاعره ی ارجمند سرکار خانم فریبا شش بلوکیسرکارخانم شش بلوکی شعر زیبا وعمیقتان را که بینهایت در من تاثیر داشت نه یکبار بلکه بارها مرور کردم و از اینکه در سایتها به نام بانوی شعر ایران هنرمند بی بدیل وبزرگ کشور درج شده است و دوست داشتم درک مرا احساس کنند به خود اجازه دادم چند خطی یاددشت کنم آنجا که در فعل مجهول می سراید < فعل مجهول فعل آن پدری است که دلم را ز درد پر خون کرد خواهرم را به مشت و سیلی کوفت مادرم ز خانه بیرون کرد > من از اینکه می توانم سروده های او را بخوانم زمزه کنم به خود افتخار می کنم واز اشتباه خود در شناسایی شعر بسیار عمیقتان پوزش می طلبم . و از انانی که به من یادآوری کردند صمیمانه سپاسگزارم .
زنی را می شناسی تو "که می میرد ز یک تحقیر" و مردی می شناسم من ز شرمی آتشین، سرخ است تو می گفتی که "او آواز می خواند که این است بازی تقدیر و می گفتی زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند " و مردی می شناسم من ندارد طاقت ماندن که سخت است با زن و فرزند زندگی در فقر و مردی می شناسم من برای زنده ماندن جز هراس و ترس و وحشت او نمی داند با غل و زنجیر درگیر است گناهی نیست نخجیر است تو می گفتی زنی واریس پایش را ز مردم می کند مخفی که یکباره نگویندش چه بدبختی چه بدبختی! و مردی می شناسم من عصا در دست، پشت خم کرده و چشمانی فرو رفته، برای حفظ آبروی خویش ایستاده! ایستاده زنی را می شناسی تو که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد و مردی می شناسم من که شعرش بوی خون دارد و دردش می شود پنهان که رنجی از درون دارد زنی را می شناسی تو که هر شب کودکانش را به شعر و قصه می خواند اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد و مردی می شناسم که شاملو گفت دستانش ترک خورده و بهر نان کودکان خود در شبی طولانی و تاریک ندارد روی برگشتن به خانه آرزوی مرگ، او دارد تو می گفتی : زنی می ترسد از رفتن که او شمعی است در خانه اگر بیرون رود از در چه تاریک است کاشانه و مردی خارج از خانه به روی خاک افتاده که تا شاید! نبینندش زن و فرزند و کاشانه تو می گفتی : زنی شرمنده از کودک کنار سفره خالی که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری و تکرار است سرود لای لایی و مردی پشت دیوار است سکوتی تلخ و سنگین است و گوشش سوی دیوار است و چشمان پر از اشکش فقط درد زمان دارد زنی را می شناسی تو که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است و مردی می شناسم من که چون آن ناکسان نامرد نیست و دستان ترک خورده اش برای لقمه نانی به زیر پوششی از خاک پنهان است زنی را می شناسی تو که نای رفتنش رفته قدم هایش همه خسته دلش در زیر پاهایش زند فریاد دگر بسه! و مردی می شناسم من چو آرش زندگی را بهر استقلال میهن او رها کرده است و تیرش قلب هر نامرد را با خشم ایرانی نشان رفته است زنی را می شناسی تو که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بدکاران تمسخر وار خندیده و مردی می شناسم من چو بابک خون سرخ رویش ، می زند فریاد استقلال در تاریخ ذلت بار... آری این فریاد یک مرد است ¤ زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است و آری می شناسم من که آن مرد جوان با دست پنهان کرده زخمی برای بچه های خود سرودی خواند و درسی را ز درس زندگی سر داد و بیلش برسر آن مزرعه ؛ آماده ی فردای سنگین است . تو می گفتی : ز بس که رنج و غم دارد ، فراموشش شده دیگر ، جنینی در شکم دارد. زنی در بستر مرگ است ، زنی نزدیکی مرگ است ، سراغش را که می گیرد؟ نمی دانم نمی دانم ؟ شبی در بستری کوچک زنی آهسته می میرد زنی هم انتقامش را ز مردی هرزه می گیرد زنی را می شناسی تو ! و مردی می شناسم من ! که خشمش را برای خاطر لبخند مادر یا زن و فرزند زیر پایش با ندامت می کند پنهان . و مردی می شناسم من ، شرافت را دو چندان دوست می دارد ؛ و در تنگ غروب تا صبح در راه افق ......! در دل خونین شب تا بستر امید ؛ و با زنجیر می آید و مردی می شناسم من ، برای حفظ آبرویش ، در کنار هر زن هر جایی بی کس ! سرش پایین و با غم های بی درمان خود می سازد و ... آری ؛ سرافکنده است و مردی می شناسم من برای پنهان کردن رسوایی ناموس بی وجدان خود آری ... طناب دار را هم او خریدار است ! و مردی می شناسم من که او مردانه می خواند .... و او مردانه می میرد...
موضوعات مرتبط: اشعار زیبا [ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ ] [ 2:10 ] [ اکبری ]
|
||