|
گندمزار (مطالب و تصاویر جالب ،كتاب و...) این وبلاگ کشکولی از مطالب گوناگون است که در موضوعات وبلاگ معرفی شده است
| ||
پس از سه ساعت مردن دوباره زنده شدم!بازگشت از دنيای مردگان؛
تجربه مرگ در خیلی از اشعار شعرای ما هستش
دختر شاد و سرحالی بودم و دقیقاً به خاطر دارم که شانزده سال و دو روز سن داشتم که این خاطره در زندگیم ثبت شد، زیرا دو روز قبل توسط مادرم که عاشق جشن تولد گرفتن برای بچهها بود یک میهمانی درست و حسابی به مناسبت تولد من برپا شده بود که باعث شد دو تا از داییهایم نیز از تهران به شهر ما (که نزدیک تهران بود) بیایند و اتفاقاً علت مردن و زنده شدن من نیز همان آمدن خانواده داییام بود، در حقیقت آمدن دخترداییها! اجازه دهید ماجرای آن روز را از صبح برایتان تعریف کنم.
قرار بود آن روز صبح پس از اینکه دایی رسول و دایی رحیم دو روز در خانه ما مانده بودند به تهران برگردند، اما صبح که از خواب بیدار شدیم زندایی رحیم که خیلی مادر شوهرش یعنی مادربزرگ من را دوست داشت گفت: دیشب خواب مادربزرگ خدا بیامرز را دیده، لذا قرار شد قبل از رفتن به تهران سری به قبرستان بزنند و برای مادربزرگ فاتحهای بخوانند. همگی به راه افتادیم و با ماشین دو تا داییها به قبرستان رفتیم و پس از اینکه فاتحه خواندیم من طبق یک عادت دو ساله، موقع برگشتن نزدیک به صد متر راهم را دور کردم و خود را به مزار شهید گمنامی که از دو سال قبل در شهر ما آرمیده بود رساندم، فاتحهای برایش خواندم و سپس به بقیه ملحق شدم و به طرف خانه راه افتادیم.
ناگفته نماند که من هر بار به قبرستان شهرمان میرفتیم، بیآنکه کسی بهم گفته باشد به سراغ آن شهید گمنام میرفتم و فاتحهای برایش میخواندم، علت این کار را نمیدانستم، شاید غربت آن بزرگوار باعث میشد این کار را بکنم.
آن روز نیز فاتحهای بر سر مزار آن شیر شجاع و مظلوم خواندم و سوار بر ماشین دایی رحیم به طرف خانه راه افتادیم. در طول مسیر اما دوباره شوخیهای من و دو تا دخترداییام که در ماشین پدرشان دایی رسول نشسته بودند شروع شد.
در حقیقت من و مهری و سودابه در تمام ایامی که آنها پیش ما بودند با خانواده ما به تهران میرفتند، مدام و بیست و چهار ساعته با هم شوخی میکردیم البته گاهی اوقات شوخیهای ما خطرناک هم میشد درست مثل آن روز که مهری از داخل ماشین پدرش به من اشاره کرد برایم یک نامه نوشت! و من که در صندلی عقب نشسته بودم سعی میکردم دور از چشم بقیه یک لحظه بدنم را از پنجره ماشین بیرون بیاورم و نامه را از دست مهری (که او نیز همین کار را کرده بود) بگیرم، اما اشتباه دوم و بزرگتر من آن بود که برای این کار خطرناک حتی از دایی رحیم نیز اجازه نگرفتم! همه چیز در عرض چند ثانیه روی داد من که دیدم دستم نمیرسد بدنم را بیشتر از پنجره بیرون آوردم و این کار توام شد با جیغ مادر و دایی رحیم که نمیدانست در ردیف عقب چه خبر است به طور غریزی کوبید روی ترمز و همین اتفاق باعث شد من در حالیکه ماشین با سرعت 70 کیلومتر در حرکت بود دچار حالت گریز از مرکز بشوم و مانند یک موشک از پنجره به بیرون پرتاب شوم و درست از ناحیه سر روی آسفالت سقوط کنم و... آخرین چیزی که به یاد دارم صدای پی در پی ترمز ماشین ها بود و صدای فریادهای خانواده ام... و بعد از اینکه دردی شدید در ناحیه مغزم احساس کردم دیگر هیچ نفهمیدم... .
روایت لحظات پس از مرگ
آنچه را در عالم مرگ دیدم فقط میتوانم به فیلمی تشبیه کنم که هرازگاهی پخش میشد و بعد قطع میشد. نخستین چیزی که دیدم آن بود که سرم پر از خون است و روی زانوی مادرم هستم و او اشک میریزد. صحنه بعد موقعی بود که یک پزشک معاینهام می کرد و به پدرم گفت: متأسفم ... دیر شده ...
موقعی که دیدم پدرم ضجه زد هر چه سعی کردم به آنها بفهمانم که اشتباه میکنند و آن کسی که روی تخت خوابیده من نیستم و من بالای سر آنها – نزدیک به سقف – در حال پروازم آنها متوجه نمیشدند. البته در آن لحظه خودم هم نفهمیده بودم که مردهام! تا اینکه آخرین صحنه مربوط به لحظهای بود که در سردخانه بودم و داشتم می دیدم کسانی در اطرافم هستند اما کاری از دستم ساخته نبود و آن لحظه بود که متوجه شدم که مردهام.
اما عجیب بود اصلاً احساس ترس و نگرانی نکردم، بعد به سمت قبرستان حرکت کردم و بیاختیار به مزار آن شهید گمنام نگاه کردم ولی همین که تصمیم گرفتم به سوی آن بزرگوار حرکت کنم ناگهان مشاهده کردم از داخل مزار آن شهید گمنام نوری بسیار تابناک و زیبا و قشنگ درست مانند قوس و قزح به بیرون تابیده شد سپس بعد از چند لحظه که آن نور پر حجم ساکن بود به طرف من حرکت کرد اما گویی هر یک قدم که به من نزدیک میشد شاخهای از آن نور تبدیل به یک فرشته میشد. فرشتههایی که بال داشتند و پر می کشیدند. اما صورتشان پیدا نبود و به جای چشم و لب و دهان فقط به صورت نوری خوشرنگ مشاهده می شدند و... اما نه، چهره یک نفرشان را می توانستم ببینم که درست میان آنها و حدود یک متر بالای سرشان قرار گرفته بود.
وقتی کنار من رسید بهم لبخند زد و من نیز پرسیدم تو کی هستی؟
او ابتدا به مزار آن شهید گمنام اشاره کرد و با همان لبخند گفت: تو که بارها به دیدنم آمدهای مرا نمی شناسی؟ آن موقع بود که متوجه شدم او همان شهید گمنام است که بارها برایش فاتحه خواندهام لذا از او پرسیدم اینها کی هستند؟ و او با همان تبسم زیبا به آسمان اشاره کرد و گفت: فرشتهها! و بعد نگاهش را به بالای آسمان دوخت و چیزی شبیه گردبادی نورانی را که به سویم در حرکت بود نشان داد و گفت: اتفاقاً چند تا از اینها دارند به سوی تو میآیند. با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم که باید به همراه او بروم اما این بار چهره او در هم کشید و گفت: نه... تو هنوز خیلی جوانی... تازه پدر و مادرت چه میشوند؟ از شنیدن نام آنها گریهام گرفت. آن شهید بزرگوار گفت: باز هم به سراغ من بیا! این را گفت و همین که تبسم کرد همه چیز در یک ثانیه تمام شد و او رفت و نورها ناپدید شدند و من خواستم دستم را به طرفش دراز کنم که ...
به خودم آمدم متوجه شدم دستم تکان میخورد و فریاد اطرافیان را شنیدم زنده شد!!
آری من پس از حدود سه ساعت مردن دوباره زنده شدم. وقتی آنچه را دیدم به خانوادهام تعریف کردم پدرم گفت: آن شهید گمنام مهربانیهای تو را جواب داد و حالا 5 سال از آن روزها میگذرد من هر شب جمعه به دیدار آن بزرگوار میروم، شهیدی گمنام که شاید برای همه گمنام باشد اما برای من نه... .
*********************************************
گفتگو با مردی که 24 ساعت در سردخانه بود
![]() تصور شما از جهان پس از مرگ چيست؟ اين پرسشي است كه از همان ابتداي خلقت، بشريت را به تفكر واداشته است و هر كس با توجه به باورهايي كه در فطرت خود دارد، جهان پس از مرگ را براي خود ترسيم كرده است.
بودهاند انسانهايي كه چند ساعت و حتي سه روز پس از مرگ زنده شدهاند و اظهارات آنها در حالي كه همه تصور ميكردهاند براي هميشه كالبد خاكي را ترك گفتهاند، دستمايه گزارشها و فيلمهايي شده كه مخاطبان را به فكر فرو برده است. ميگويند مرگ دير و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد و هر موجود زندهاي روزي شاهد شتر مرگ خواهد شد كه مقابل پاي او به زمين نشسته و راه فراري از آن وجود ندارد. برخي زندگي پس از مرگ را شيرين و برخي سخت و طاقتفرسا ميدانند. تاريخ تاكنون تجربههاي زيادي از انسانهايي داشته كه پس از مرگ و در حالي كه آماده تدفين بودهاند، به يكباره زنده شدهاند و پس از گذشت سالها از اتفاقي كه برايشان رخ داده است با شگفتي ياد ميكنند. يكي از كساني كه از دنياي مردگان بار ديگر به جهان هستي بازگشته «مازيار كشاورز» است؛ مرد 52 سالهاي كه پس از يك تصادف وحشتناك 24 ساعت بعد در سردخانه بيمارستان زنده شد و اكنون نيز از اعضاي هيات مديره شركت پست جمهوري اسلامي ايران است. براي شنيدن حرفهاي او از آن 24 ساعت يخزده به ديدارش رفتيم. ميگويند كسي كه يكبار مرگ را تجربه كرده ديگر از مرگ نميترسد؛ آيا شما هنوز از مرگ واهمه داريد؟ در اين دنيا نميتوان كسي را يافت كه از مرگ نهراسد. شايد بخش عمدهاي از اين ترس به دليل دلبستگيهايي است كه در جهان خاكي به وجود ميآيد و دل كندن از آن بسيار سخت و مشكل ميشود. واقعيت اين است كه من هم از مرگ ميترسم. دليل عمده اين ترس چيست؟ شايد به اين دليل كه نميدانم در آن جهان چگونه بايد پاسخگوي اعمال خود باشم. باور كنيد از وقتي كه اين حادثه برايم رخ داد روزي نيست كه به آن فكر نكنم. ميدانم كه خداوند مرا دوست دارد و بازگشت من از دنياي مردگان فرصت دوبارهاي است كه كمتر نصيب كسي ميشود. حادثه چگونه و در چه سالي براي شما رخ داد؟ آذر 1374. آن روز هم مانند امروز برف ميباريد و من كه آن زمان مديركل پست استان كردستان بودم، ساعت 8 صبح به اتفاق راننده، حبيبالله كشاورز سوار يك پاترول شديم تا به قروه برويم. وقتي حركت كرديم، متوجه شدم او شب قبل به دليل آن كه به خانهاش مهمان آمده خوب نخوابيده بود. از او خواستم تا اجازه دهد من رانندگي كنم. برف بشدت ميباريد، به طوري كه پنج ساعت طول كشيد تا از سنندج به قروه رسيديم. خيلي خسته بودم. وقتي براي سوختگيري در پمپ بنزين توقف كردم، او از خواب بيدار شد و خواست رانندگي كند، من نيز در صندلي عقب خوابيدم و 42 روز بعد چشم باز كردم. وقتي شما خواب بوديد حادثه رخ داد؟ بله، بعد شنيدم كه در نزديكي صالحآباد، خودروي ما با يك تريلي حاوي سنگ برخورد كرده و شدت اين تصادف به حدي بود كه از شيشه عقب خودرو به ميان جاده پرتاب شده بودم. پس از حادثه من نفس نميكشيدم و به تصور اين كه فوت كردهام رويم پتو انداخته بودند. آن روز جسد مرا پشت يك وانتبار عبوري قرار داده و به اميد نجات به بيمارستان برده بودند كه در آنجا پس از معاينه و به دليل آن كه آثار و علائم حياتي در من وجود نداشت، مرا تحويل سردخانه ميدهند. چگونه متوجه شدند شما زنده هستيد؟ ظاهرا 24 ساعت بعد يكي از كارگران سردخانه بيمارستان كه مشغول جابهجايي اجساد بوده در يك لحظه متوجه ميشود انگشت شست پايم تكان ميخورد. او سراسيمه موضوع را به پزشكان اطلاع ميدهد. وقتي مرا از سردخانه خارج ميكنند، ظاهرا تنها پزشك جراح نيز پس از چند ساعت عمل بيمارستان را ترك كرده بود، اما تقدير چنين بود كه من زنده بمانم. مگر چه اتفاقي رخ داده بود؟ پزشك جراح پس از خروج از بيمارستان و در نزديكي خانهاش متوجه ميشود سررسيد خود را در بيمارستان جا گذاشته و چون نياز به آن داشت، براي برداشتن سررسيد به بيمارستان ميآيد كه با مشاهده وضعيت من بلافاصله 7 عمل جراحي سخت روي من انجام ميدهد و سپس مرا به بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان منتقل ميكنند. در اين مدت چه احساسي داشتي؟ تصادف را كه به ياد نميآورم، اما در بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان خود را ميديدم كه در اتاق به پرواز درآمده بودم. مدام در گوشهاي از سقف كه حالت زاويه را داشت قرار ميگرفتم و پيكر خود را ميديدم كه در زير دستگاه تقلا ميكند. احساس سبكي خاصي داشتم و خيلي خوشحال بودم. هر بار كه همسر و فرزندانم را ميديدم كه با ديدنم گريه ميكنند، به آنها ميخنديدم و از آنها ميخواستم گريه نكنند، اما صداي مرا نميشنيدند. دلم ميخواست اتاق را ترك كنم. خيلي تلاش ميكردم، اما نميتوانستم. چرا؟ پدربزرگم را ميديدم كه او نيز پس از سالها كه از زمان مرگش ميگذشت به ملاقاتم آمده بود. من او را خيلي دوست داشتم. از او پرسيدم كجا زندگي ميكند، اما تنها به من لبخند ميزد و ميگفت در جايي خيلي خوب. وقتي از او خواستم مرا هم همراه خود ببرد، گفت نه، تو بايد برگردي. التماسهايم بيفايده بود و او توجهي نميكرد. چه مدت در اين حالت قرار داشتي؟ 42 روز بيهوش بودم و سرانجام وقتي به كالبدم بازگشتم با گرماي آفتابي كه از پنجره اتاق بيمارستان به صورتم افتاده بود، از خواب بيدار شدم. اين تجربه را چگونه ميبيني، چه حسي به آن داري؟ شيرين بود و شيرينتر از آن ديدار با فرزندانم و يكي از دخترانم كه بسيار به او علاقه دارم. چند فرزند داريد؟ سه فرزند؛ دو دختر و يك پسر. پس از اين حادثه به مرگ فكر ميكني؟ هر روز و ميدانم كه خداوند به من فرصت زندگي دوباره داده است. باور كنيد براي كار خوب خيلي زود دير ميشود. حالا نگاه شما به زندگي با قبل از حادثه فرق كرده است؟ اعتقاد من بر اين است كه فاصله زندگي تنها ميان اذان و نماز است؛ وقتي فردي متولد ميشود در گوش او اذان ميگويند و وقتي ميميرد برايش نماز ميخوانند. بايد پذيرفت كه زندگي يك نعمت الهي است كه مدام بايد شكر كرد. ميگويند زندگي همراه با آرزوهاست شما به آرزوي خود رسيدهايد؟ زندگي هميشه پر از فراز و نشيب است. دوست داشتم فوتباليست شوم، پايم شكست. رفتم كشتي كتفم در رفت. احساس ميكنم پس از حادثهاي كه برايم رخ داد، برخي از آرزوهايم رنگ باخت و به اين باور رسيدم كه فرصت كوتاه است و نبايد دل كسي را شكست. مگر زندگي چه ارزشي دارد كه به خاطر اين چند روز ديگران را از خود برنجانيم و به همه و حتي دوستان و نزديكان خود بد كنيم. راستي چه بر سر راننده شما در آن حادثه آمد؟ (چشمانش پر از اشك ميشود) او مرا به بيمارستان رسانده بود و به دليل پارگي طحال و خونريزي داخلي جان باخت. اصالتا كجايي هستيد؟ متولد قائمشهر هستم. شناسنامهام صادره از اردبيل است و از 26 سال پيش نيز يكي از مديران شركت پست هستم. و كلام آخر. دعا كنيد همه عاقبت به خير شويم و روزي نيايد كه ببينيم توشهاي براي سفر نداريم. از خداوند ميخواهم توفيقي دهد تا همديگر را دوست داشته باشيم. همين. منبع: جام جم ************************************
"به حرمت شاکر بودن و عزت نماز خوان بودنش او را رها کنید."
باشگاه خبرنگاران جوان، من با اینکه جوان هستم و 23 سال بیشتر ندارم، اما سرد و گرم روزگار را خیلی چشیده ام، چه آن روزهایی که محصل بودم و پدرم به سختی مخارج زندگی خانواده مان را تأمین می کرد، چه آن موقع که بعد از دیپلم دوران سخت بیکاری را پشت سر گذاشتم و چه ایامی که شغلی خوب و پر در آمد پیدا کردم (که این اتفاق نیز در همان ایام رخ داد تا زندگیم را دگرگون کند.)
همیشه علی رغم سختی های زیادی که تحمل کرده بودم، یا مواقعی که خوشبختی را احساس می کردم، هرگز دو کاری را که پدرم توصیه کرده بود از یاد نبردم، اول اینکه نمازم را هیچ گاه فراموش و ترک نکردم، دوم هم شکرگزاری به درگاه خدا بود که هرگز، حتی در اوج سختی ها، آن را از یاد نبردم.
نمی دانم، شاید خیلی خودخواه باشم، اما حسی ناخودآگاه به من می گوید در آن نیمه شب هفتم خرداد ماه سال 1385 که مرگ به سراغم آمد و به گفته شاهدان عینی نزدیک به یک ساعت مرده بودم، فقط و فقط به همین دو دلیل از سوی پروردگار لیاقت زندگی دوباره نصیبم شد.
همان طور که گفتم، پس از پایان دبیرستان و گرفتن دیپلم، چند وقتی خیلی سختی کشیدم، از یک سو بیکاری و علافی و صبح تا شب سر کوچه ایستادن و حرفها و نگاههای معنی دار مردم و از سوی دیگر بی پولی که این خیلی عذابم می داد.
نه می توانستم از پدرم پولی بگیرم – یعنی رویش را نداشتم – و نه رفقایم کمکم می کردند. من اما، آنقدر سر سجاده نماز دعا کردم تا سرانجام گره از کارم باز شد و شغل عالی که حتی در خواب هم نمی دیدم به دست آوردم. شغلی که هم وجه اجتماعی زیادی داشت و هم در آمدی خوب و لابد خودتان می دانید که فراهم شدن این دو موقعیت برای یک جوان یعنی پیدا شدن سر و کله رفقایی که رفیق بند کیفت هستند! متأسفانه من هم فریب همین به ظاهر دوستان را خوردم! یعنی ابتدا با قدم زدن در خیابانها شروع شد و کم کم به قهوه خانه رفتن و قلیان کشیدن و سیگار گوشه لب گذاشتن و...
تا اینکه روز چهارم خرداد 1385 برای نخستین مرتبه لب به وافور زدم. راستش را بخواهید فردای آن روز از کار خود شرمنده شدم و تصمیم گرفتم دیگر همراه رفقایم نروم، اما اراده ضعیفی داشتم و نتوانستم به آنها نه بگویم! مخصوصاً که آنها نیاز به پول داشتند و به همین خاطر آنقدر وسوسه ام کردند تا سرانجام حدود ساعت چهار بعدازظهر به سینما رفتیم و بعد شام خوردیم و سپس مقداری تریاک خریدیم و سه تایی به باغی در خارج از شهر رفتیم و ساعت 11 شب بود که مشغول کشیدن شدیم.
آنها چون معتاد بودند یکسره می کشیدند، اما من با اینکه همان یکی، دو بسته اول نشئه ام کرده بود، برای اینکه پیش آنها کم نیارم همچنان کشیدم و... که ناگهان صدای اذان صبح مانند سیلی به صورتم نواخته شد و با صدای بلند گفتم: "وای نماز دیشبم را نخواندم ..." احمد و محسن دو تایی زدند زیر خنده و مسخره ام کردند، ولی من بی توجه به خنده های آنها از کنار منقل بلند شدم و خواستم به طرف حیاط بروم و وضو بگیرم که احساس کردم سرم گیج می رود.
شنیده بودم وقتی چند ساعت پشت سر هم پای منقل بنشینی و بکشی و یک مرتبه از جا بلند شوی فشارت می افتد. من هم فکر کردم این حالت گذراست و اهمیتی ندادم و به طرف شیر آب را هم را ادامه دادم و... که دیگر چیزی نفهمیدم...
روایت لحظات پس از مرگ نخستین احساسی که به سراغم آمد بی وزنی و آرامشی غیر قابل توصیف بود. در همین حال حس کردم از فضای بالای اتاق دارم رفقایم را که هراسان و پریشان بودند، می بینم. چند بار آن دو را صدا کردم که چون نشنیدند خواستم نزدیکشان بروم که ناگهان خودم را دیدم که روی تخت خوابیدم. (احمد و محسن تعریف کردند که وقتی فهمیدن روی زمین افتادم آنها بلندم کردند و روی تخت خواباندند) با دیدن خودم احساس ترس کردم. محسن نبضم را گرفت و فریاد زد: "انگار مرده." احمد نیز با وحشت گوشش را به قلبم چسباند و سر تکان داد: "آره... مرده!" با عصبانیت فریاد زدم " نه... من زنده ام." اما به جای پاسخ آنها، مار بزرگ و قطوری را دیدم که از در وارد شد یک راست به سراغ من (که در فضای بالای اتاق نشسته بودم) آمد و خودش را دور بدنم پیچاند. از وحشت فریاد کشیدم و محسن و احمد را به کمک طلبیدم، اما آنها که صدایم را نمی شنیدند، مشغول گفتگو بودند که چکار کنند.
فشار مار کم کم داشت استخوانهایم را خرد می کرد و همزمان نیش خود را آماده فرو کردن در گردنم می کرد که زدم زیر گریه و حضرت ابوالفضل(ع) را صدا کردم: " یا حضرت ابوالفضل(ع) ... حالا که قراره بمیرم لااقل اجازه بده نمازم رو بخونم... من تا حالا نماز قضا نداشتم." این را گفتم احساس کردم فشار مار به استخوانهایم کم شد و سپس صدایی که مانند اکو بود به گوشم رسید که گفت: "به حرمت شاکر بودن و عزت نماز خوان بودنش او را رها کنید." که بلافاصله آن مار به شکل دود در آمد و به آسمان رفت...
روایت لحظات پس از زنده شدن
زنده شد... محسن بیا... فریدون زنده شد.
این صدای احمد بود که بلافاصله پس از باز شدن چشمانم شنیدم، سپس محسن بالای سرم آمد و یک لیوان آب به خوردم داد و گفت: " فریدون توی این یک ساعتی که مرده بودی، ما هم صد بار مردیم و زنده شدیم... خب چرا این قدر زیاد کشیدی که این طوری سنکپ کنی؟ اما ... اما تو چطوری زنده شدی؟"
موقعی که آنچه را در عالم مرگ دیده بودم برایشان تعریف می کردم، هر دو از شدت ترس عرق می ریختند و می لرزیدند! سپس از جا برخاستم و نمازم را خواندم و گفتم: "خداحافظ رفقا... برای همیشه خداحافظ!"
موضوعات مرتبط: مذهبي [ یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۵ ] [ 14:15 ] [ اکبری ]
|
||