|
گندمزار (مطالب و تصاویر جالب ،كتاب و...) این وبلاگ کشکولی از مطالب گوناگون است که در موضوعات وبلاگ معرفی شده است
| ||
|
درد تنهایی در این شهر صدای پای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند طناب دارت را میبافند... مردمی که صادقانه دروغ می گویند وخالصانه به تو خیانت می کنند... در این شهر هرچه تنهاتر باشی پیروزتری... دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی با تشکر از دوست گرامیم سید میلاد
هر جا چراغی روشنه
از ترس تـــــــــــــنها بودنه ای تـــــــــرس تنهایی من اینــجا چراغـــــــــــی روشنه اینجا یکی از حس شب احساس وحشت میکنه هـــــــر روز از فـــــــــــــــکر سقوط با کـــــــــــــــوه صــــــــحبت میکنه جایی که من تنها شدم شب قبله گاه آخــــــــــره اینجا تو این قطب سکوت کابوس طولانی تره من ماه می بینم هنوز این کور سوی روشن و اینقدر سو سو میزنم شاید یه شب دیدی من و متن ترانه دو سه شبه از جهان
دو سه شبه که چشمام
بدره خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم نمی دانم ... نمی دانم خداوندا در این وادی که عالم سرخوش است و دلخوش است و جای خوش دارد كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم نمی دانم خداوندا به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم دگر سیرم خداوندا ... دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهم ده ... پناهم ده امیدم ده خداوندا که دیگر نا امیدم من و می دانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستم بار است و لیكن من نمی دانم دگر پایان پایانم همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد چرا پنهان كنم در دل؟ چرا با كس نمی گویم؟ چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یاران به فكر خویش و در خویشند گهی پشت و گهی پیشند ولی در انزوای این دل تنها چرا یاری ندارم من كه دردم را فرو ریزد دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است خداوندا نمی دانم ... نمی دانم و نتوانم به كــس گویم فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم دلی بی آب و گل دارم به پوچی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم من به این دوران نامردی رسیدم من نمی دانم ، نمی گویم نمی جویم، نمی پرسم نمی گویند ، نمی جویند جوابی را نمی دانم سوالی را نمی پرسند و از غم ها نمی گویند چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده ... کلام آشنایی ده خدایا آشنایم ده ... خداوندا پناهم ده امیدم ده ، خدایا یا بترکان این غم دل را و یا در هم شكن این سد راهم را كه دیگر خسته از خویشم كه دیگر بی پس و پیشم فقط از ترس تنهایی هر از گاهی چو درویشم و صوتی زیر لب دارم و با خود می كنم نجوای پنهانی كه شاید گیرم آرامش ولی آن هم علاجی نیست و درمانم فقط درمان بی دردیست و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانی است ... شاعر : ناشناس موضوعات مرتبط: اشعار زیبا [ یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ ] [ 21:17 ] [ اکبری ]
|
||