خدا سگ را
آفرید و به او گفت:
تو نگهبان
خانه انسان خواهی
بود و بهترین
دوست و وفادارترین
یار انسان
خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند
خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو
یک سگ خواهی
بود.
سگ به خداوند
پاسخ داد:
خداوندا!سی
سال زندگی عمری
طولانی
است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و
خداوند آرزوی سگ را
برآورد...
خدا میمون را
آفرید و به او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی
پرید و
برای سرگرم کردن دیگران
کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست
سال
عمر خواهی کرد.و
یک میمون خواهی
بود.
میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است،
من
می خواهم ده سال عمر کنم.و
خداوند
آرزوی میمون را برآورده
کرد.
سرانجام خداوند انسان را
آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام
سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش
خودت
استفاده کنی و سروری همه
موجودات
را برعهده بگیری و بر
تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو
بیست سال عمر
خواهی کرد.
انسان گفت:سرورم!گرچه من
دوست دارم انسان باشم،
اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی
است.آن سی
سالی که خر نخواست ، آن
پانزده
سالی که سگ نخواست و آن
ده سالی که
میمون نخواست زندگی کند،
به من
بده.
و
خداوند آرزوی انسان را
برآورده
کرد...
و
از آن زمان تا
کنون انسان فقط بیست
سال مثل انسان زندگی می
کند!!!
و....