
دارم دق می کنم
که هشت ساله هستی و آتش به جانت افتاده
که از درد می سوزی و
تمام اشک ها، پشت چشم های گُر گرفته ات
به نقطه جوش رسیدند و تبخیر شدند
دارم دق می کنم
که هشت ساله هستی و حالا
بیشتر از گرگ های آبادی از شعله کبریت می ترسی
دارم دق می کنم
که آتش آنقدر به عمقت زده
که هر شب حق داری
خواب ببینی دختر کبریت فروش، آتش گرفته است
دارم دق می کنم
که بوی نفت،
آنقدر به خورد لباس های به ارث رسیده از خواهر بزرگت رفته
که آتش بی اجازه
راهش را به پوست تنت کج کند
که اگر دست من بود
جای تمام صندوق های صدقه
مترسکی می کاشتم
تا خیال خودم را راحت کنم
از کشوری نفت خیز
که سهم هشت ساله هایش از آن
تنها زبانه آتش است
وقتی ضریح چند میلیاردی تان
هیچ دردی از دختر کدخدا دوا نمی کند
درود زن و شین آباد هم فرقی نمیکند
دارم دق می کنم
که حق دارید هشت ساله خطاب شوید
که زود است هنوز
تا تیتر خبرگزاری ها شوید
که زود است هنوز تا آرایش آتش
صورت کودکانه تان را پیر کند
دارم دق میکنم
که دیگر انگشتان تان، هیچ قلمی را گردن نمی گیرد
وقتی دست های تان
از ایمان ورق زدن کتاب، برگشته اند
دارم دق می کنم
که تعلیم و تعلم عبادت نیست
تنها یک بخاری نفتی است
که قصد جان دبستانی های مملکتی را می کند
که روزی امید کسی به آنها بود
موضوعات مرتبط:
خبر و مطالب روز،
اشعار زیبا