یه جـاهای قشنـگی تو زنـدگی هـست ...

به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر
میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبره و از
میانشون میگذره از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور
را تمام کنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن
داشتهباشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه
مقدار عشق وجود داره.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو
که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر دنیاست.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال
می شه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق
تو کاملا واقعیه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی
که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه
دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط
یه شوخی بود"
هست.
یک کم کنجکاوی پشت "همین
طوری پرسیدم"
هست.
قدری احساسات پشت "به
من چه اصلا"
هست.
مقداری خرد پشت "چه
میدونم"
هست.
و اندکی درد پشت "اشکالی
نداره"
هست.

زندگی چون گل سرخ است
پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!
تفـاوت عشـق و ازدواج
یک روز
پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت و با ارزش.
وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من
از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ
مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!
چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت
بخونمش، لبخندی زد و رفت.
همون
روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد
خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت
این مال من نیست امانته باید ببرمش.
به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر
صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
در
آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون
روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و
گفت ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه می مونه!
یک
اطمینان برات
درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که
فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست
بیارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، همیشه می تونم شام دعوتش
کنم.
اگر
الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی
اینکارو می کنم. حتی اگر هرچقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و
قیمتی، اما وقتی که این باور در تو
نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره
میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و
همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من
نباشه.
درست
مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه ... و اینطوره که
آدمها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش
بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست ...
و این تفاوت عشـق است با ازدواج ...
موضوعات مرتبط:
رمانتیک(شعرو تصویر)