طنین آوای من
اگر دیگر نگذاشتند زندگی را ببینم ،
گفته ام که نثرهایم را به چاپخانه بدهند تا چاپ کنند
اما شعرهایم را
که از دستبرد هر چشمی پنهان کرده ام،
بردارند و بی آن که بخوانند ،
همه را ببرند و در شکافته ی کوه ساکت تنهایی ام
صومعه ای هست کوچک و زیبا
و روحانی و مجهول ،
به آن جا بسپارند .
چه در همین صومعه است که من
از وحشت تنهایی در انبوه دیگران می گریختم
و به درون آن پناه می بردم.
همین جا بود که شب ها و روزهای سیاه و خفه و دردناک را به نیایش می گذراندم
در برابر سر در آن که به رنگ دعاست ،
گرم ترین و پرخلوص ترین سروهاهای عاشقانه ام را
خاموش زمزمه می کردم.
و نغمه ی مناجات من ،
از چشم های پر اسرار مناره ای باریک و بلند آن
در آستانه ی هر سحرگاه و در دل هر شامگاه
و در بهت غمگین و اندوهبار هر غروب
در آن کوهستان خلوت و ساکت و مغرور تنهایی من می پیچید.
و همواره انعکاس طنین آن در این دره ،
گرداگرد دیوارهای بلند و سنگی و عظیم کوهستان ، می گردد و می پیچد و می خواند.
حتی اگر برای همیشه خاموش شوم،
حتی دیگر نگذارند فردا برگردم ،
و باز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود روح تنهایم را
در زیر رواق بلند و زیبای صومعه ام زمزمه کنم ،
آری
حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که برگردم ،
حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم ،
طنین آوای من که از درون صومعه بر می خاست ،
همواره در این کوهستان خواهد پیچید
سه هم زبان
در زیر این آسمان می بینم که
عین القضاة در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند
و ما سه تن ، بی آن که با هم باشیم ،
با هم تنهاییم .
و زمان ، ما سه هم زبان را نیز
یک در حصار قرنی جدا
زندانی کرده است !
احساس
من اکنون احساس می کنم ،
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،
تنها مانده ام .
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی ؟
امروز به خودم گفتم :
من احساس می کنم ،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین .
درخت های تشنه
ای ابر بهارین !
که ناگهان با اشک های نگون سار
بر روی این باغ خیمه زده ای و غرش می کنی ، برق می زنی
ای ابر بارانی ،
ای باران اردیبهشتی ، تو نمی فهمی!
درختان این باغ همه تشنه اند .
ما درخت های این باغ پژمرده ی پامال زمستان ها
همگی تشنه ایم .
تشنه بارانیم .
به جوی های خشکی که از پای ما می گذرند منگر .
این جوهای بزرگ ، آب ندارند.
آب دارند اما به ریشه ما نمی رسند.
به ریشه ما می رسند
اما آب هایی شوذ و تلخ و آلوده اند !
ما همه ی درخت های این باغ
در کنار این جوی های پر آب
همچنان تشنه ایم،
تشنه بارانیم ،
گرد و غبار سال ها را
از شاخ و برگ های پیر و پژمرده و خشک آلود ما بشوی !
ما را بنواز !
ما نیز همچنان درخت پنهانی
درون باغ می توانیم بشکفیم ،
از نو بشکفیم.
برگ های پیر سال های پیش را بریزیم و ناگهان
در زیر نوازش های تو ، به شکوفه بنشینیم .
ما نیز چشم به راه شکفتن های تازه ایم.
شور و شوق صد جوانه با من است ، با ما است .
ای پاره ابر مهربان که بر روی آن درخت می باری ،
دامنت را بگستران !
بر سراسر این باغ خیمه زن !
درختان باغ را همه در آغوش باران های نوازشگرت گیر !
حرف
حرف ها بر سر دلم عقده کرده است.
شش روز است نگذاشته اند حرف بزنم .
می خواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم ،
حرف بزنم ، بنویسم ، بگویم .
انگشت هایم خمیازه می کشند .
باید بنویسم.
این حرف ها را نمی شود تحمل کرد ،
بیش تر از این در دل نگه داشت ،
ورم می کند و رنجم می دهد.
می روم.
کجا بروم ؟
دیشب ، امروز
چراغ های کوچه پرپر گشتند .
سپیده پنجره را شست .
نسیم سرد برخاست .
آه ، صبح شد .
شب رفت و دیشب شد.
فردا آمد و امروز شد .
وقتی …
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم .
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
پیک لبخندی
ای بام بلند آرزومندی
زی من بفرست پیک لبخندی
تو جان من به جان تو سوگند
خوردم ، که چو جان ، عزیز سوگندی
بنواز مرا به ناز پیمانی
بر بند مرا به بند پیوندی
مثل تنها مردن !
مسافر
اکنون کارم سفر است ،
مسافری تنهایم
که در زیر کوله باری سنگین ، پشتم خم شده
و استخوان هایم به درد آمده است.
و می روم و راه طولانی لحظه ها
در پیش رویم تا افق کشیده شده است.
و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ، لحظه ای است.
پرومته
مشعل پرومته را در دست دارم و با آن ،
همچون قهرمانان المپ به هرسو می تازم
و آتش در خیمه های سیاه ـ سی و سه خیمه سیاه ـ می افکنم ،
و دامن چادر سیاه شب را می سوزانم .
و آتش در دامنه یخ بسته ،
قله های برف گرفته ،
و رودهای فسرده می افکنم .
و دارم چه می کنم ؟
دنیا را به آتش می افکنم .
زمین را گوی مشتعلی چون خورشید می کنم.
جهانی از آتش می سازم ، از آتش ابراهیم ،
آتشی که بر او ، همه گل سرخ شد .
کوهستان ارناس دیگر جای ماندن نیست .
ای زئوس ، دیگر فرصتی نمانده است.
از این سرزمین کوچ کن !
و این چنین من باید صدهزار ، میلیون ها لحظه را طی کنم.
کبوتران من
اما نه ، او باید برگردد.
کبوتران معصوم ، چشم به راه بازگشت اویند .
اگر بر نگردد ، آن ها بی آب و دانه می مانند.
سراسیمه می شوند.
غمگین می شوند.
غمگین می شوند …
ای کبوتران من ،
که بر سر برج عاشقی آشیان دارید ،
فردا همراه با نخستین پیک خورشیدی بامدادی ،
به سوی شما پرواز می کنم .
خوب
آیا در این دنیا کسی هست که بفهمد
که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم ؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب.
خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب ،
خوب ، خوب ، خوب ، خوب ، خوب ،
Khoob Khoob Khoob
چه شب خوبی است امشب !
همه ی دنیا به خواب رفته است و من ،
تنها بیدار مانده ام.
نمی دانم چه کاری دارم …
تا برسم به یک روز
هند
ای دست پرورده نامدار دیرین من !
ای که عمر را همه دست در دست من بگذاشتی
و راه ها را همه پا به پای من آمدی ،
لحظه ای را به سخن این پیر راهت ،
پیر راه های پیشینت گوش فرا ده ،
به این پرسش که از عمق نهادت ،
از همه ذرات وجودت ،
از همه ذرات آفرینش ،
از همه نگاه ها ،
از همه کتاب ها ،
از همه یاران تاریخت ،
از همه همدردان و هم اندیشان دیرینت بلند است
پاسخ گوی !
چه می کنی ؟
چه می گویی ؟
هر بادامی که به طوطی اسیر در سرزمین ارامنه می دهی
او را برای هند دیوانه تر می کنی.
هند !
این اقلیم بزرگ پر افسون و پر افسانه ،
سرزمین خیال و شعر و تصوف ،
خاک پاکی که
زمینش ، هوایش ، آسمانش را همه از عشق سرشته اند
و خلقش همه بی تاب نجات اند و بی قرار سفر و گریز ،
و وصال به ساحل آرام و بی کرانه ی پر از روح
و سرشار از عطر سبک و نوازشگر نیروانا …
کشور سبز چشم های زمین ،
جنگل های انبوده و وحشی و پر اسراری که گام هیچ کسی
قلب پاک و چشم به راه آن را نیالوده است.
کشور پرستش ،
پرستش بت ، بودا ، شاه زاده ی بنارس ، سیدارتا … !
ای خیال پرداز بزرگ !
ای که بر بال شعر می نشینی
و در قلب مرغان زیبای کلمات
از خود و زندگی خود
و سرنوشت دشوار و سنگین خود
و از زیمن و دیوارها و کوه ها و فاصله هایش دورم
جاویدان
همواره من و زندگی با هم خواهیم بود
و خواهیم ماند ،
جاویدان جاویدان ،
تا ابد !ی شوی ،
از این جا ره به جایی نیست
جای پای رهروی پیداست
کیست این گم کرده ره ؟ این راه ناپیدا چه می پوید؟
مگر او زین سفر ، زین ره چه می جوید ؟
از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست ؟
به شهری کاندر آغوش سپید مهر
به باران سحرگاهیی خدایش دست و رو شسته است.
به شهری کز همان لحظه ی ازل
بر دامن مهتاب عشق آرام بغنوده است.
به شهری کش پلید افسانه گیتی
سر انگشت خیال از چهره ی زیباش بزدوده است.
کجا ای ره نورد راه گم کرده ؟
بیا برگرد !
به شهری بر کناره ی پاک هستی ،
به شهری کش به باران سحرگاهی
خدایش دست و شسته است.
به شهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه ی هستی
در این صحرا به جز مرگ و به جز حِرمان
کسی را آشنایی نیست.
بیا برگرد آخر ، ای غریب راه !
کز این جا ره به جایی نیست.
نمی بینی که آن جا
کنار تک درختی خشک
ز ره مانده غریبی ره نوردی بی نوا مرده است؟
و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش ،
هزازان غنچه امید پژمرده است؟
نمی بینی که از حسرت (( کمد صید بهرامیش افکنده است ))
و با دستی که در دست اجل بوده است ،
بر آن تک درخت خشک
حدیث سرنوشت هر که این ره را رود ، کنده است:
که : « من پیمودم این صحرا ، نه بهرام است و نه گورش »
کجا ای ره نورد راه گم کرده ؟
بیا برگرد !
در این صحرا به جز مرگ و به جز حِرمان ،
کسی را آشنایی نیست.
ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟
بیا برگرد آخر ، ای غریب راه !
کز این جا ره به جایی نیست
هر شب ، اِسرایی و هر شب ، معراجی
جاده منتظر
زانوانم شکسته است و پاهایم فلج
خسته و مجروح و پریشان
و باری به سنگینی کوهی بر دوش
و من در زیر آن خم شده ام
و از زیر آن که چندین برابر من سنگین است و بزرگ است
آرام گرفته ام
و تنها ، برق حسرت از چشمان بازم
ـ که همچنان به این راه
که تا افق کشیده است ، دوخته ام ـ ساطع است.
و جاده منتظر را در برابرم روشن می دارد.
جاده ای که سال هاست چشم به راه هر قدمم
خود را بر خاک افکنده است.
اما ردپایی بر آن نیست و …
نخواهد بود !
تا کجا ؟
غرب
چقدر ایم قفس برایم تنگ است.
من تاب تنگنا ندارم !
کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب آمد
و جد مرا از گورش نجات داد و برد ؟
به آسمان برد
به جانب غرب برد ،
آه ! کی خواهد رسید ؟
که بیاید و فرزند او را نیز
که در این تنگنای گور رنج می برد ، رها کند
نجاتش دهد و به جانب غرب برد ،
به جانب آزادی ،
به سوی افق های باز و آزاد و مهربان.
غرب ، ای بهشت موعود ما !
مریم
مریم بود که خدا را به زمی فرود آورد
و در چهره انسانش ساخت.
و قیصر بود که بر صلیبش بالا برد و به چهار میخ کشاند …
اما باز کار مریم بود.
او خدا را از آسمان به زمین فرود آورد
و از زمین به آسمان دار بالا برد.
و این بار خدا از فراز دار ، باز به آسمان تنهایی خویش صعود کرد
آیا به نجات من هم می اندیشی ؟
نزدیک تر به خدا
من باید فرود آیم ،
نباید بنشینم ،
سال هاست ، از آن لحظه که پر بر اندامم رویید
و از آشیان ، از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم. هرگز ننشسته ام ،
و دیگر سری نیز به سوی زمین و به شواد پلید شهرها
و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم ،
چشم به زمین ندوختم ،
پروازی رو به آسمان ،
در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا !
آفتاب عرفان
یک شبنم
این است آن منی که از سال های دراز ،
از نخستین روزی که به خویش چشم گشوده ام ،
بر دوش کشیده ام.
و کشیده ام
و کشیدم
و از گرماها و سرماها
و شکست ها و پیروزی ها
و سفرها و حضرها
و شادی ها و غم ها گذشتم
و گذراندم
و آوردم
بگذار!
بگذار سپیده سر زند .
چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد .
و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گرددد .
و راه کهکشان بسته شود …
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد
کار بی چرا
عشق تنها کار بی چرای عالم است ،
چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد.
معشوق من چنان لطیف است ،
که خود را به « بودن » نیالوده است ؛
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد ،
نه مرد بازگشتم
اما بازگشتم ،
به بیراهه هم نرفتم
که من نه مرد بازگشتم !
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین من است
دینی که پیروانش بسیار کم اند.
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب
نه معشوق من بود.
چه آتشی !
چه آتشی !
اگر آب اقیانوس های عالم را بر آن می ریختند ،
زبانه هایش آرام نمی گرفت.
خیلی پیش رفتم …
خیلی …
مرگ و قدرت ،
احمق نیستم
پر بودم و سیر بودم و سیراب
و لذتم تنها این که …
آری کارم سخت است و دردم سخت
و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم
اما …
این بس که می فهمم !
خوب است …
احمق نیستم
شانه به شانه ام می آمدند
سوتک
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت ؟
ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی ،
دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .
بدین سان بشکند در من ،
سکوت مرگ بارم را
بسوزم
چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
.
سر آمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
.
بنالم ز محنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
.
تو گیی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
.
بود کاندرین جمع نا آشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
.
شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
.
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
.
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
کا از یاد یاران فراموش باشم
.
ندانم در آن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن سیه کیست ؟
.
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست ؟
.
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد ؟
.
ندانم که از بخت بد ، آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟
انسانها چهار دسته اند:
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است.
تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان
تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که
هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار.
هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در
بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که
همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام
قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان
قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که
از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم.
میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق
این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار
میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و
غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید
که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما
به تعداد انگشتان دست هم نرسد.